تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 431

مساهمون:

ص٤٣١
به مجلس خردمندان و بزرگان رهنمون شوى تا چيزى بياموزم :
« مرا راه بنما سوى بخردان * بزرگان و كارآزموده ردان « چه آموزم اندر شبستان شاه ؟ * بدانش زنان كى نمايند راه ؟ » به دو گفت شاه « اى پسر شادباش * هميشه خرد را تو بنياد باش « پس پردهء من ترا خواهر است * چو سودابه خود مهربان مادر است « پس پرده پوشيدگانرا ببين * زمانى بمان تا كنند آفرين »
سياوش كه عاليترين نمونهء جمال و كمال و عفت بود ناچار به اصرار پدرش با نهايت بيميلى باتفاق هيربد كه پرده‌دار پرده‌سراى شاهى بود به اندرون رفت . سودابه باستقبال او آمد و خوش‌آمد گفت . سياوش به سوى خواهران و برادران خود رفت و ديدارى از آنها نمود . سودابه از سياوش تمجيد و تعريف كرد ولى سياوش تحت تأثير عشوه‌گريهاى سودابه قرار نگرفت و نزد شاه كاووس برگشت .
سياوش چو اندر شبستان رسيد * يكى تخت زرين رخشنده ديد بر آن تخت سودابهء ماهروى * بسان بهشتى پر از رنگ و بوى نشسته چو تابان سهيل يمن * سر جعد زلفش شكن بر شكن سياوش چو از پيش پرده برفت * فرود آمد از تخت سودابه تفت بيامد خرامان و بردش نماز * ببر در گرفتش زمانى دراز همى چشم و رويش ببوسيد دير * نيامد ز ديدار آن شاه سير سياوش بدانست كان مهر چيست * چنان دوستى نز ره ايزديست بنزديك خواهر خراميد زود * كه آن جايگه كار ناساز بود چو با خواهران بد زمانى دراز * خراميد و آمد بر تخت باز سياوش بپيش پدر شد بگفت * كه « ديديم پرده‌سراى نهفت « همه نيكوئى در جهان بهر تست * ز يزدان بهانه نبايدت جست « ز جم و فريدون و هوشنگ شاه * فزونى بشمشير و گنج و سپاه »
شاه از گفتار سياوش خوشحال شد و شب كه به شبستان رفت دربارهء سياوش از سودابه سئوالاتى كرد و از او خواست كه نظرش را دربارهء سياوش بگويد . سودابه كه سياوش را واقعا دوست داشت و ميخواست به هر نحوى شده او را نيز اسير عشق خود كند از سياوش پيش كاووس شاه خيلى تعريف كرد و گفت :
به دو گفت سودابه « گر گفت من * پذيرد شود راى او جفت من