من دليرتر است . من از زال و از سام و نيرم خبر ندارم . قرار ما جنگ باهم بود نه گفتن نام و معرفى نياى خود . » ناچار هر دو از اسب پياده شده و باهم گلاويز شدند . سهراب كمربند رستم را گرفت و از جا بلندش كرد و بر زمينش زد و روى سينهاش نشست و خنجر كشيد كه او را بكشد اما رستم گفت كه « در ميان ما دليران ايران رسم است كه هركس اولينبار همنبرد خويش را به زمين بزند او را نميكشد و به او امان ميدهد و اگر براى دومينبار او را به زمين زد سرش را از تنش جدا مىكند . » سهراب متوجه مكر و حيلهء رستم نشد و فكر كرد شايد چنين رسمى باشد ، از روى سينهء رستم بلند شده و دوباره باهم گلاويز شدند . تا شب باهم كشتى گرفتند و چون آفتاب غروب كرد آنها نيز از نبرد دست كشيده و نبرد سوم را بروز ديگر موكول كردند .
هومان از سهراب پرسيد كه امروز نبرد از چه قرار بود هومانرا پاسخ داد كه « من او را به زمين زدم ولى بنا برسوم آنها از سر سينهاش بلند شدم . » هومان افسوس خورد و گفت كه « او به تو نيرنگ زده است و فردا او تو را خواهد كشت . » ولى سهراب به خود دلدارى داد و گفت « او فردا سزاى نيرنگش را خواهد ديد . » رستم چون از چنگ سهراب رها شد بسوى چشمه آبى رفت و تنش را شست و با خدايش راز و نياز كرد و گفت « خداوندا از تو ميخواهم همان قوه و قدرتى را كه قبلا داشتم به من بدهى . » خداوند دعاى رستم را پذيرا شد و رستم شب را در همانجا خوابيد و صبح زود بميدان نبرد آمد :
به دو گفت كاووس « يزدان پاك * تن بدسگالت كند چاكچاك
« من امشب بپيش جهانآفرين * بمالم فراوان سر اندر زمين
« بدان تا ترا بردهد دستگاه * برين ترك بدخواه گم كرده راه
« كند تازه پژمرده كام ترا * برآرد بخورشيد نام ترا »
به دو گفت رستم كه « با فرشاه * برآيد همه كامهء نيكخواه »
بلشگرگه خويش بنهاد روى * پرانديشه جان و دلش كينهجوى
زواره بيامد خليده روان * كه امروز چون گشت بر پهلوان
از او خوردنى خواست رستم نخست * پس آنگه ز انديشه دل را بشست