تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥
« به بالا بلندى و با كتف و يال * ستم يافت يالت ز بسيار سال » نگه كرد رستم بدان سرفراز * بدان سفت چنگ و ركيب دراز به دو گفت « نرم ايجوانمرد نرم * زمين سرد و خشك و هوا نرم و گرم « بپيرى بسى ديدم آوردگاه * بسى بر زمين پست كردم سپاه « تبه شد بسى ديو بر دست من * نديدم بدان‌سو كه بودم شكن « مرا ديد در جنگ دريا و كوه * كه با نامداران توران گروه « چكردم ستاره گواى منست * به مردى جهان زير پاى منست « همى رحمت آرد به تو بر دلم * نخواهم كه جانت ز تن بگسلم « نمانى بتركان بدين يال و سفت * بايران ندانم ترا نيز جفت » « چو آمد ز رستم چنين گفتگوى * بجنبيد سهرابرا دل بدوى به دو گفت « كز تو بپرسم سخن * همه راستى بايد افكند بن « يكايك نژادت مرا ياددار * ز گفتار خوبت مرا شاددار « من ايدون گمانم كه تو رستمى * كه از تخمه نامور نيرمى » چنين داد پاسخ كه « رستم نيم * هم از تخمه سام نيرم نيم « كه او پهلوانست و من كهترم * نه با تخت و گاهم نه با افسرم » ز اميد سهراب شد نااميد * برو تيره شد روى روز سپيد
جنگ اول رستم و سهراب پس از گفتگوى زياد آغاز شد و آن ، چنين بود :
يكى تنگ ميدان فروساختند * بكوتاه نيزه همى باختند نماند ايچ بر نيزه بند و سنان * به چپ باز بردند هر دو عنان بشمشير هندى برآويختند * همى ز آهن آتش فروريختند به زخم اندرون تيغ شد ريزريز * چه زخمى كه پيدا كند رستخيز گرفتند از آن پس عمود گران * همى كوفتند آن برين اين بران ز نيرو عمود اندر آمد بخم * چمان باد پايان و گردان دژم ز اسبان فروريخت بر گستوان * زره پاره شد بر ميان گوان فروماند اسب دلاور ز كار * يكى را نبد دست و بازوش يار تن از خون پرآب و دهان پر ز خاك * زبان گشته از تشنگى چاك‌چاك يك از ديگر استاد آنگاه دور * پر از درد باب و پر از رنج پور جهانا شگفتى ز كردار تست * شكسته هم از تو هم از تو درست از اين دو يكى را نجنبيد مهر * خرد دور بد مهر ننمود چهر همه بچه را باز داند ستور * چه ماهى به دريا چه در دشت گور نداند همى مردم از رنج و آز * يكى دشمنى را ز فرزند باز بدل گفت رستم كه « هرگز نهنگ * نديدم كه آيد بدينسان بجنگ
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 405 | غلامرضا معصومى