« به بالا بلندى و با كتف و يال * ستم يافت يالت ز بسيار سال »
نگه كرد رستم بدان سرفراز * بدان سفت چنگ و ركيب دراز
به دو گفت « نرم ايجوانمرد نرم * زمين سرد و خشك و هوا نرم و گرم
« بپيرى بسى ديدم آوردگاه * بسى بر زمين پست كردم سپاه
« تبه شد بسى ديو بر دست من * نديدم بدانسو كه بودم شكن
« مرا ديد در جنگ دريا و كوه * كه با نامداران توران گروه
« چكردم ستاره گواى منست * به مردى جهان زير پاى منست
« همى رحمت آرد به تو بر دلم * نخواهم كه جانت ز تن بگسلم
« نمانى بتركان بدين يال و سفت * بايران ندانم ترا نيز جفت »
« چو آمد ز رستم چنين گفتگوى * بجنبيد سهرابرا دل بدوى
به دو گفت « كز تو بپرسم سخن * همه راستى بايد افكند بن
« يكايك نژادت مرا ياددار * ز گفتار خوبت مرا شاددار
« من ايدون گمانم كه تو رستمى * كه از تخمه نامور نيرمى »
چنين داد پاسخ كه « رستم نيم * هم از تخمه سام نيرم نيم
« كه او پهلوانست و من كهترم * نه با تخت و گاهم نه با افسرم »
ز اميد سهراب شد نااميد * برو تيره شد روى روز سپيد
جنگ اول رستم و سهراب پس از گفتگوى زياد آغاز شد و آن ، چنين بود :
يكى تنگ ميدان فروساختند * بكوتاه نيزه همى باختند
نماند ايچ بر نيزه بند و سنان * به چپ باز بردند هر دو عنان
بشمشير هندى برآويختند * همى ز آهن آتش فروريختند
به زخم اندرون تيغ شد ريزريز * چه زخمى كه پيدا كند رستخيز
گرفتند از آن پس عمود گران * همى كوفتند آن برين اين بران
ز نيرو عمود اندر آمد بخم * چمان باد پايان و گردان دژم
ز اسبان فروريخت بر گستوان * زره پاره شد بر ميان گوان
فروماند اسب دلاور ز كار * يكى را نبد دست و بازوش يار
تن از خون پرآب و دهان پر ز خاك * زبان گشته از تشنگى چاكچاك
يك از ديگر استاد آنگاه دور * پر از درد باب و پر از رنج پور
جهانا شگفتى ز كردار تست * شكسته هم از تو هم از تو درست
از اين دو يكى را نجنبيد مهر * خرد دور بد مهر ننمود چهر
همه بچه را باز داند ستور * چه ماهى به دريا چه در دشت گور
نداند همى مردم از رنج و آز * يكى دشمنى را ز فرزند باز
بدل گفت رستم كه « هرگز نهنگ * نديدم كه آيد بدينسان بجنگ