ز سهراب رستم زبان برگشاد * ز بالا و برزش همى كرد ياد
كه « كس در جهان كودكى نارسيد * بدين شيرمردى و گردى نديد
« به بالا ستاره بسابد همى * تنش را زمين برنتابد همى
« چو فردا بيايد بدشت نبرد * بكشتى همى بايدم چاره كرد
« بكوشم ندانم كه فيروز كيست * ببينيم تا راى يزدان بچيست
« كز اويست پيروزى و دستگاه * هم او آفريننده هور و ماه »
كاووس شاه برستم گفت كه خداوند تو را كمك خواهد كرد . من امشب دعا ميكنم خدا تو را بر او پيروز كند . رستم گفت كه شاه هرچه خواهد همان خواست خداوند بزرگ است . آنگاه رستم بميان لشگر رفت و زواره برادرش از او پرسيد « امروز نبردت با سهراب چگونه بود ؟ » رستم اول از زواره خوراكى خواست و آنوقت بسؤالش پاسخ داد و گفت كه سهراب دلاورى بينظير است من از او واهمه دارم فردا كه بميدان جنگ ميروم تو درفش و تخت و كفش زرين مرا به آنجا بياور اگر سهراب مرا كشت تو گريه مكن برو بزابلستان پيش پدرم زال و مادرم را خوشحال كن و بگو كه خدا اينطور خواسته بود هيچكس عمر جاويد ندارد . نيمهشب شد و سخنان رستم هم دربارهء رادمردى و دلاورى سهراب بپايان رسيد و خوابيدند .
چون صبح شد و آفتاب از پشت كوه بيرون آمد رستم لباس رزم پوشيد و با رخش به ميعادگاه آمد .
از طرفى هم سهراب شب تا صبح با هومان مشغول گفتگو بود و به او ميگفت من در قلبم نسبت به او محبتى را احساس ميكنم و نشانيهاى مادرم را از او مىيابم گمان ميكنم كه او رستم باشد و مانند او در جهان نادر است . من نبايد با پدرم جنگ كنم . ولى هومان او را بدون جواب گذاشت . سپيدهدم پس از برآمدن خورشيد سهراب دلاور لباس رزم پوشيد بميدان رزم آمد و رستم را در آنجا ديد .
سهراب باز هم از رستم پرسيد « اگر تو رستم هستى به من بگوى من با تو جنگ نكنم » ولى رستم پاسخ داد « نه ، من رستم نيستم و رستم از