بيامد خروشان بدان دشت جنگ * بچنگ اندرون گرزهء گاو رنگ
ز رستم بپرسيد خندان دو لب * تو گفتى كه با او بهم بود شب
كه « شب چون بدى روز چون خاستى ؟ * ز پيكار دل بر چه آراستى ؟
« ز كف بفكن اين تير و شمشير كين * بزن چنگ بيداد را بر زمين
« نشينيم هر دو پياده بهم * بمى تازه داريم روى دژم
« بپيش جهاندار پيمان كنيم * دل از جنگ جستن پشيمان كنيم
« همان تا كسى ديگر آيد برزم * تو با من بساز و بياراى بزم
« دل من همى بر تو مهر آورد * همى آب شرمم بچهر آورد
« همانا كه دارى ز گردان نژاد * كنى پيش من گوهر خويش ياد
« ز نام تو كردم همى جستجوى * نگفتند با من تو با من بگوى
« ز من نام پنهان نبايدت كرد * چو گشتى تو با من كنون همنبرد
« مگر پوردستان سام يلى * گزين نامور رستم زابلى ؟ »
به دو گفت رستم كه « اى نامجوى * نكرديم هرگز چنين گفتگوى
« ز كشتى گرفتن سخن بود دوش * نگيرم فريب تو زين در مكوش
« نه من كودكم گر تو هستى جوان * بكشتى كمر بسته دارم ميان »
بالاخره جنگ دوم رستم و سهراب شروع مىشود :
ز اسبان جنگى فرود آمدند * هشيوار با گبر و خود آمدند
چو شيران بكشتى درآويختند * ز تنها خوى و خون همى ريختند
بزد دست سهراب چون پيل مست * چو شير دمنده ز جا در بجست
كمربند رستم گرفت و كشيد * ز بس زور گفتى زمين بردريد
برستم درآويخت چون پيل مست * برآوردش از جاى بنهاد پست
يكى نعره برزد پر از خشم و كين * بزد رستم شير را بر زمين
نشست از بر سينهء پيلتن * پر از خاك چنگال و روى و دهن
يكى خنجر آبگون بركشيد * هميخواست از تن سرش را بريد
نگه كرد رستم بآواز گفت * كه « اين راز بايد گشاد از نهفت
« دگرگونهتر باشد آئين ما * جز اين باشد آرايش دين ما
« كسى كو بكشتى نبرد آورد * سر مهترى زير گرد آورد
« نخستين كه پشتش نهد بر زمين * نبرد سرش گرچه باشد بكين
« اگر بار ديگرش زير آورد * بافكندنش نام شير آورد
« روا باشد ار سر كند زو جدا * بدينگونه بر باشد آئين ما »
سهراب كه اين سخنان را از رستم شنيد باور داشت و هرگز فكر نكرد كه نيرنگى در كار است و از روى سينهء رستم برخاست و او را رها كرد . در اينباره شاهنامه چنين گويد :