تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 410

مساهمون:

ص٤١٠
بيامد خروشان بدان دشت جنگ * بچنگ اندرون گرزهء گاو رنگ ز رستم بپرسيد خندان دو لب * تو گفتى كه با او بهم بود شب كه « شب چون بدى روز چون خاستى ؟ * ز پيكار دل بر چه آراستى ؟ « ز كف بفكن اين تير و شمشير كين * بزن چنگ بيداد را بر زمين « نشينيم هر دو پياده بهم * بمى تازه داريم روى دژم « بپيش جهاندار پيمان كنيم * دل از جنگ جستن پشيمان كنيم « همان تا كسى ديگر آيد برزم * تو با من بساز و بياراى بزم « دل من همى بر تو مهر آورد * همى آب شرمم بچهر آورد « همانا كه دارى ز گردان نژاد * كنى پيش من گوهر خويش ياد « ز نام تو كردم همى جستجوى * نگفتند با من تو با من بگوى « ز من نام پنهان نبايدت كرد * چو گشتى تو با من كنون هم‌نبرد « مگر پوردستان سام يلى * گزين نامور رستم زابلى ؟ » به دو گفت رستم كه « اى نامجوى * نكرديم هرگز چنين گفتگوى « ز كشتى گرفتن سخن بود دوش * نگيرم فريب تو زين در مكوش « نه من كودكم گر تو هستى جوان * بكشتى كمر بسته دارم ميان »
بالاخره جنگ دوم رستم و سهراب شروع مىشود :
ز اسبان جنگى فرود آمدند * هشيوار با گبر و خود آمدند چو شيران بكشتى درآويختند * ز تنها خوى و خون همى ريختند بزد دست سهراب چون پيل مست * چو شير دمنده ز جا در بجست كمربند رستم گرفت و كشيد * ز بس زور گفتى زمين بردريد برستم درآويخت چون پيل مست * برآوردش از جاى بنهاد پست يكى نعره برزد پر از خشم و كين * بزد رستم شير را بر زمين نشست از بر سينهء پيلتن * پر از خاك چنگال و روى و دهن يكى خنجر آبگون بركشيد * هميخواست از تن سرش را بريد نگه كرد رستم بآواز گفت * كه « اين راز بايد گشاد از نهفت « دگرگونه‌تر باشد آئين ما * جز اين باشد آرايش دين ما « كسى كو بكشتى نبرد آورد * سر مهترى زير گرد آورد « نخستين كه پشتش نهد بر زمين * نبرد سرش گرچه باشد بكين « اگر بار ديگرش زير آورد * بافكندنش نام شير آورد « روا باشد ار سر كند زو جدا * بدينگونه بر باشد آئين ما »
سهراب كه اين سخنان را از رستم شنيد باور داشت و هرگز فكر نكرد كه نيرنگى در كار است و از روى سينهء رستم برخاست و او را رها كرد . در اينباره شاهنامه چنين گويد :