تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 409

مساهمون:

ص٤٠٩
چنين راند پيش برادر سخن * كه « بيداردل باش و تندى مكن « بشبگير من چون بآوردگاه * روم پيش آن ترك ناوردخواه « بياور سپاه و درفش مرا * همان تخت و زرينه كفش مرا « وگر خود دگرگونه گردد سخن * تو زارى مساز و نژندى مكن « يكايك سوى زابلستان شويد * از يدر بنزديك دستان شويد « تو خورسند گردان دل مادرم * چنين راند ايزد قضا بر سرم « بگويش كه تو دل به من در مبند * مشو جاودان بهر جانم نژند « كس اندر جهان جاودانه نماند * ز گردون مرا خود بهانه نماند « بسى ديو و شير و پلنگ و نهنگ * تبه شد ز چنگم بهنگام جنگ « بسى باره و دژ كه كرديم پست * نياورد كس دست من زيردست « در مرگ را آن بكوبد كه پاى * باسب اندر آرد برآيد ز جاى « اگر سال گردد فزون از هزار * همينست راه و همينست كار » ز شب نيمهء گفت سهراب بود * دگر نيمه آرامش و خواب بود چو خورشيد رخشان بگسترد پر * سيه زاغ پران فروبرد سر تهمتن بپوشيد ببر بيان * نشست از بر اژدهاى دمان بيامد بدان دشت آوردگاه * نهاده ز آهن بسر بر كلاه وزانروى سهراب با انجمن * همى مىگساريد با رود زن به هومان چنين گفت « كان شيرمرد * كه با من هميگردد اندر نبرد « ز بالاى من نيست بالاش كم * برزم اندرون دل ندارد دژم « برو كتف و يالش بمانند من * تو گوئى كه داننده برزد رسن « ز پاى و ركيبش همى مهر من * بجنبد بشرم آورد چهر من « نشانهاى مادر بيابم همى * بدل نيز لختى بتابم همى « گمانى برم من كه او رستم است * كه چون او نبرده بگيتى كم است « نبايد كه من با پدر جنگجوى * شوم خيره‌رو اندر آرم به روى » جهانجوى سهراب دل پر ز رزم * به آرامگه رفت از تخت بزم بشبگير چون بردميد آفتاب * سر جنگجويان برآمد ز خواب بپوشيد سهراب خفتان رزم * سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم
سهراب به ميعادگاه آمد كه دوباره با رستم روبرو شده و دست و پنجه‌اى باهم نرم كنند و در آغاز از رستم درخواست كرد كه نامش و نام نيايش را بگويد زيرا او مىپنداشت كه حريفش جز رستم كسى نميتواند باشد ولى از آن جائى كه اتفاق بايستى ميافتاد اينبار نيز رستم نامش را از او پنهان ساخت و در اين‌باره شاهنامه چنين ياد مىكند :