تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 406

مساهمون:

ص٤٠٦
« مرا خوار شد جنگ ديو سپيد * ز مردى شد امروز دل نااميد » چو آسوده شد بازوى هر دو مرد * ز آزار جنگ و ز ننگ و نبرد بزه برنهادند هر دو كمان * يكى سالخورده دگر نوجوان ز ره بود و خفتان و ببر بيان * ز تير و ز پيكان نيامد زيان غمين شد دل هر دو از يكديگر * گرفتند هر دو دوال كمر تهمتن اگر دست بردى به سنگ * بكندى سيه سنگ را روز جنگ به زور از زمين كوه برداشتى * گران‌سنگ را موم پنداشتى كمربند سهرابرا چاره كرد * كه از زين بجنباند اندر نبرد ميان جوان را نبد آگهى * بماند از هنر دست رستم تهى دو شير اوژن از جنگ سير آمدند * تبه گشته و خسته دير آمدند دگرباره سهراب گرز گران * ز زين بركشيد و بيفشرد ران بزد گرز و آورد كتفش به درد * بپيچيد و درد از دليرى بخورد بخنديد سهراب و گفت « اى سوار * به زخم دليران نهء پايدار « مرا رحمت آيد به تو بر ز دل * كه از خونت آغشته گشته است گل » به پستى رسيد اين ازان آن ازين * چنان تنگ شد بر دليران زمين كه از يكدگر روى برگاشتند * دل و جان بانديشه بگذاشتند به دو گفت رستم كه « شد تيره‌روز * چو پيدا كند تيغ گيتىفروز « بدين دشت هم دار و هم منبر است * كه روشن‌جهان زير تيغ اندر است »
چون شب شد رستم پيشنهاد كرد كه بامداد روز ديگر در همين دشت باهم نبرد كنند و هر دو دست از نبرد كشيدند و به لشگرگاه برگشتند :
برفتند و روى هوا تيره گشت * ز سهراب گردون همى خيره گشت شب تيره آمد سوى لشكرش * ميان سوده از جنگ و آهن برش به هومان چنين گفت « كامروز هور * برآمد جهان كرد پرجنگ و شور « چو فردا به پيش است روز بزرگ * پديد آمد آنكس كه باشد سترگ « كنون خوان و مىبايد آراستن * ببايد همى غم ز دل كاستن » وزان روى رستم سپه را بديد * سخن راند با گيو گفت و شنيد كه امروز سهراب جنگ‌آزماى * چگونه بجنگ اندر آورد پاى چنين گفت با رستم گرد گيو * « كز آنگونه هرگز نديديم نيو « ز گردان كسى مايه او نداشت * بجز پيلتن پايه او نداشت « ز هر سو همى شد دنان و دمان * به زير اندرون بود اسبش چمان » غمين گشت رستم ز گفتار اوى * بر شاه كاووس بنهاد روى چو كاووس كى پهلوان را بديد * بر خويش نزديك جايش گزيد