« مرا خوار شد جنگ ديو سپيد * ز مردى شد امروز دل نااميد »
چو آسوده شد بازوى هر دو مرد * ز آزار جنگ و ز ننگ و نبرد
بزه برنهادند هر دو كمان * يكى سالخورده دگر نوجوان
ز ره بود و خفتان و ببر بيان * ز تير و ز پيكان نيامد زيان
غمين شد دل هر دو از يكديگر * گرفتند هر دو دوال كمر
تهمتن اگر دست بردى به سنگ * بكندى سيه سنگ را روز جنگ
به زور از زمين كوه برداشتى * گرانسنگ را موم پنداشتى
كمربند سهرابرا چاره كرد * كه از زين بجنباند اندر نبرد
ميان جوان را نبد آگهى * بماند از هنر دست رستم تهى
دو شير اوژن از جنگ سير آمدند * تبه گشته و خسته دير آمدند
دگرباره سهراب گرز گران * ز زين بركشيد و بيفشرد ران
بزد گرز و آورد كتفش به درد * بپيچيد و درد از دليرى بخورد
بخنديد سهراب و گفت « اى سوار * به زخم دليران نهء پايدار
« مرا رحمت آيد به تو بر ز دل * كه از خونت آغشته گشته است گل »
به پستى رسيد اين ازان آن ازين * چنان تنگ شد بر دليران زمين
كه از يكدگر روى برگاشتند * دل و جان بانديشه بگذاشتند
به دو گفت رستم كه « شد تيرهروز * چو پيدا كند تيغ گيتىفروز
« بدين دشت هم دار و هم منبر است * كه روشنجهان زير تيغ اندر است »
چون شب شد رستم پيشنهاد كرد كه بامداد روز ديگر در همين دشت باهم نبرد كنند و هر دو دست از نبرد كشيدند و به لشگرگاه برگشتند :
برفتند و روى هوا تيره گشت * ز سهراب گردون همى خيره گشت
شب تيره آمد سوى لشكرش * ميان سوده از جنگ و آهن برش
به هومان چنين گفت « كامروز هور * برآمد جهان كرد پرجنگ و شور
« چو فردا به پيش است روز بزرگ * پديد آمد آنكس كه باشد سترگ
« كنون خوان و مىبايد آراستن * ببايد همى غم ز دل كاستن »
وزان روى رستم سپه را بديد * سخن راند با گيو گفت و شنيد
كه امروز سهراب جنگآزماى * چگونه بجنگ اندر آورد پاى
چنين گفت با رستم گرد گيو * « كز آنگونه هرگز نديديم نيو
« ز گردان كسى مايه او نداشت * بجز پيلتن پايه او نداشت
« ز هر سو همى شد دنان و دمان * به زير اندرون بود اسبش چمان »
غمين گشت رستم ز گفتار اوى * بر شاه كاووس بنهاد روى
چو كاووس كى پهلوان را بديد * بر خويش نزديك جايش گزيد