دلير جوان سر بگفتار پير * بداد و نبود آنسخن جايگير
يكى از دليرى دوم از زمان * سوم از جوانمرديش بيگمان
رها كرد از دست و آمد بدشت * بدشتى كه بر پيشش آهو گذشت
همى دير شد باز هومان چو گرد * بيامد بپرسيد از او از نبرد
بهومان بگفت آن كجا رفته بود * سخن هرچه رستم به دو گفته بود
به دو گفت هومان « دريغ اى جوان * بسيرى رسيدى همانا ز جان
« هژبرى كه آورده بودى بدام * رها كردى از دست و شد كار خام
« يكى داستان زد بدين شهريار * كه دشمن مدار ارچه خرد است خوار »
بهومان چنين گفت سهراب گرد * كه « انديشه از دل ببايد سترد
« كه فردا بيايد بر من بجنگ * ببينى بگردنش چون پالهنگ »
چو رستم ز چنگ وى آزاد گشت * بسان يكى كوه پولاد گشت
خرامان بشد سوى آب روان * چو جان رفته كو باز يابد روان
بزمزم بناليد بر بينياز * نيايش همى كرد بر چارهساز
شنيدم كه رستم ز آغاز كار * چنان يافت نيرو ز پروردگار
كه گر سنگ را او بسر برشدى * همى هر دو پايش به دو درشدى
از آن زور پيوسته رنجور بود * دل او از آن آرزو دور بود
بناليد بر كردگار جهان * بزارى همى آرزو كرد آن
كه لختى ز زورش ستاند همى * كه رفتن بره برتواند همى
بدانسان كه از پاكيزدان بخواست * ز نيروى آن كوهپيكر بكاست
چو باز آنچنان كار پيش آمدش * دل از بيم سهراب ريش آمدش
بيزدان بناليد « كاى كردگار * بدين كار اين بنده را پاس دار
« همان زور خواهم كز آغاز كار * مرا دادى اى پاك پروردگار »
به دو باز داد آنچنان كش بخواست * بيفزود در تن هر آنچش بكاست
وزآن آبخور شد بجاى نبرد * پرانديشه بودش دل و روى زرد
همى تاخت سهراب چون پيل مست * كمندى ببازو كمندى بدست
گرازان و چون شير نعرهزنان * سمندش جهان و جهانرا كنان
برآنگونه رستم چو او را بديد * عجب ماند در وى همى بنگريد
از اينجا جنگ سوم رستم با سهراب آغاز مىشود و اينبار رستم سهرابرا بر زمين مىزند و دل سهرابرا ميدرد و درمىيابد كه او پسرش است . افسوس مىخورد و پشيمان مىشود و بدنبال بيهوشدارو ميفرستد ولى سهراب از دست ميرود و در اينباره بهتر است به سخن فردوسى گوش كنيم :
دگرباره اسبان ببستند سخت * بسر بر هميگشت بدخواه بخت