تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 411

مساهمون:

ص٤١١
دلير جوان سر بگفتار پير * بداد و نبود آنسخن جايگير يكى از دليرى دوم از زمان * سوم از جوانمرديش بيگمان رها كرد از دست و آمد بدشت * بدشتى كه بر پيشش آهو گذشت همى دير شد باز هومان چو گرد * بيامد بپرسيد از او از نبرد بهومان بگفت آن كجا رفته بود * سخن هرچه رستم به دو گفته بود به دو گفت هومان « دريغ اى جوان * بسيرى رسيدى همانا ز جان « هژبرى كه آورده بودى بدام * رها كردى از دست و شد كار خام « يكى داستان زد بدين شهريار * كه دشمن مدار ارچه خرد است خوار » بهومان چنين گفت سهراب گرد * كه « انديشه از دل ببايد سترد « كه فردا بيايد بر من بجنگ * ببينى بگردنش چون پالهنگ » چو رستم ز چنگ وى آزاد گشت * بسان يكى كوه پولاد گشت خرامان بشد سوى آب روان * چو جان رفته كو باز يابد روان بزمزم بناليد بر بينياز * نيايش همى كرد بر چاره‌ساز شنيدم كه رستم ز آغاز كار * چنان يافت نيرو ز پروردگار كه گر سنگ را او بسر برشدى * همى هر دو پايش به دو درشدى از آن زور پيوسته رنجور بود * دل او از آن آرزو دور بود بناليد بر كردگار جهان * بزارى همى آرزو كرد آن كه لختى ز زورش ستاند همى * كه رفتن بره برتواند همى بدانسان كه از پاك‌يزدان بخواست * ز نيروى آن كوه‌پيكر بكاست چو باز آنچنان كار پيش آمدش * دل از بيم سهراب ريش آمدش بيزدان بناليد « كاى كردگار * بدين كار اين بنده را پاس دار « همان زور خواهم كز آغاز كار * مرا دادى اى پاك پروردگار » به دو باز داد آنچنان كش بخواست * بيفزود در تن هر آنچش بكاست وزآن آبخور شد بجاى نبرد * پرانديشه بودش دل و روى زرد همى تاخت سهراب چون پيل مست * كمندى ببازو كمندى بدست گرازان و چون شير نعره‌زنان * سمندش جهان و جهانرا كنان برآنگونه رستم چو او را بديد * عجب ماند در وى همى بنگريد
از اينجا جنگ سوم رستم با سهراب آغاز مىشود و اينبار رستم سهرابرا بر زمين مىزند و دل سهرابرا ميدرد و درمىيابد كه او پسرش است . افسوس مىخورد و پشيمان مىشود و بدنبال بيهوشدارو ميفرستد ولى سهراب از دست ميرود و در اين‌باره بهتر است به سخن فردوسى گوش كنيم :
دگرباره اسبان ببستند سخت * بسر بر هميگشت بدخواه بخت