خود گفت « من هرگز دلاورى نظير سهراب نديدهام كشتن ديو سپيد برايم اينقدر مشكل نبود كه جنگ با اين جوان اينقدر برايم دشوار بود . » آن روز از جنگ باهم نتيجه نگرفتند و بنا به پيشنهاد رستم جنگ را بفردا صبح موكول كردند ولى در همين روز بود كه سهراب گرزى به كتف رستم زد كه خون از آن جارى شد و رستم احساس ناراحتى كرد . سهراب خنديد و گفت تو پهلوانى نبايد زخمى را كه از پهلوان ديگر خوردهاى زياد بزرگ كنى من دلم برايت ميسوزد و ميبينم كه از كتف تو خون مىآيد . هر دو خسته شده بودند و با پيشنهاد رستم دست از نبرد كشيدند و قرار نبرد بروز ديگر گذاشتند .
هر دو دلير بودند پس از اينكه ميان لشكر خويش برگشتند سهراب به هومان تعريف كرد كه با چه مرد دليرى نبرد كرده است ولى هومان نخواست كه نام رستم را براى او فاش كند و بگويد او پدر تو است . از طرف ديگر رستم ابتدا در سپاه خود با گيو صحبت كرد و به او گفت كه من هرگز كسى را به شجاعت او نديدهام و نزد كاووس رفت رستم از كارش و نبردش با سهراب براى كاووس تعريف كرد و از هنرنمائيهاى سهراب و شجاعت او سخنها گفت و افزود كه كشتى را ناتمام گذاشتهاند و فردا با برآمدن خورشيد باهم نبرد خواهند كرد ، خدا ميداند كه پيروزى فردا با چه كسى خواهد بود . شب سپرى مىشود ، آفتاب صبحگاهى افق دوردست دشت نبرد را روشن مىكند ، هر دو پهلوان روبروى هم قرار مىگيرند و دوباره گفتگوى رستم با سهراب آغاز مىشود :
بزد دست و پوشيد ببر بيان * ببست آن كيانى كمر بر ميان
چو سهرابرا ديد و آن يال و شاخ * برش چون بر سام جنگى فراخ
به دو گفت « از ايدر بيكسو شويم * برآورد گه بر بىآهو شويم »
بجنبيد سهراب پرخاشخر * ز گفتگو پيلتن نامور
بگفت او برستم « برو تا رويم * بيكجاى هردو دو مرد گويم
از ايران و توران نخواهيم كس * چو من باشم و تو بآورد بس
« بآورد گه مر تو را جاى نيست * ترا خود بيك مشت من پاى نيست