تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 403

مساهمون:

ص٤٠٣
خم آورد پشت و سنان ستيخ * بزد تند و بركند هفتاد ميخ سراپرده يك بهره آمد ز پاى * ز هر سو برآمد دم كرناى غمين گشت كاووس و آواز داد * كه « اى نامداران فرخ‌نژاد « يكى نزد رستم بريد آگهى * كزين ترك شد مغز گردان تهى » ز خيمه نگه كرد رستم بدشت * ز ره گيو را ديد اندر گذشت
رستم به سهراب پيشنهاد كرد كه بهتر است از ميان سپاه دور شوند و باهم در جاى بهترى نبرد كنند . سهراب پيشنهادش را پذيرفت و گفت ما هر دو پهلوانيم گرچه سن و سال تو زياد است و پير و فرسوده شده‌اى و ياراى نبرد ندارى ولى از هيكلت پيداست كه روزى دلير بوده‌اى رستم به سهراب گفت اى جوان آرام باش چون من پيرم و جنگ‌ديده و سرد و گرم روزگار چشيده ديوها بدست من كشته شده‌اند . من به تو رحم ميكنم و تو را نميكشم چون تو جوانى و آرزوهاى زيادى دارى و نظير تو دلاور در ايران و توران پيدا نخواهد شد از كشتن تو مرا خوش نيايد . سهراب برستم گفت از تو سخنى مىپرسم كه راست بگوئى . ميخواهم كه نژادت را براى من بگوئى تو از تخم چه كسى هستى ؟ من فكر ميكنم كه تو رستمى ؟ و نوهء سام هستى ؟ بايد من همنبرد خود را بشناسم . از آن جائى كه بايد اين اتفاق ميافتاد رستم نام خويش را از او پنهان كرد و گفت رستم نيستم و از نژاد سام هم نيستم . رستم پهلوانست و من از او كوچكترم . سهراب متأسف و نااميد شد چون نشانيهاى رستم را كه از مادرش شنيده بود در او مىديد ولى زبانش باز نميشد كه خودش را لااقل معرفى كند و بگويد كه او پسر رستم است . ناچار با پدرش جنگ كرد . ابتدا هر دو با نيزه نبرد ( ش 47 ) كردند و نتيجه‌اى نگرفتند و سپس با شمشير نبرد كردند و نتيجه‌اى نگرفتند و آنگاه با عمود باهم جنگيدند زين و برگ اسبان هر دو افتاد و زره هر دو پاره شد باز نتيجه‌اى بدست نيامد . چون هر دو جنگجوى و دلير و استاد بودند . هر دو تشنه شدند ولى هيچكدام بر سر مهر نيامدند و ندانستند كه با چه كسى ميجنگد . رستم فكر كرد و با
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 403 | غلامرضا معصومى