« تو مردان جنگى كجا ديدهء * كه بانگ پى اسب نشنيدهء ؟
« كه چندين ز رستم سخن بر زبان * برانى ستائى ورا هر زمان
« درخشيدن ماه چندان بود * كه خورشيد تابنده پنهان بود
« از آتش ترا بيم چندان بود * كه دريا به آرام جنبان بود
« چو درياى سبز اندر آيد ز جاى * ندارد دم آتش تيزپاى
« سر تيرگى اندر آيد بخواب * چو تيغ تپش بركشد آفتاب »
بدل گفت ناكار ديده هجير * كه « گر من نشان گو شيرگير
« بگويم بدين ترك با زور دست * چنين يال و اين خسروانى نشست
« بدين زور و اين كتف و اين يال اوى * شود كشته رستم بچنگال اوى
« ز ايران نباشد كسى كينهخواه * بگيرد سر تخت كاووس شاه
« چنين گفت موبد كه مردن بنام * به از زنده دشمن برو شادكام
« اگر من شوم كشته بر دست اوى * نگردد سيهروز و خون آبجوى
« چو من هست گودرز را سالخورد * دگر پور هفتاد و شش شيرمرد
« پس از مرگ من مهربانى كنند * ز دشمن بكين جانستانى كنند
« چو گودرز و هفتاد پور گزين * همه نامداران با آفرين
« بماند به ايران تن من مباد * چنين دارم از موبد پاك ياد
« كه گر باشد اندر چمن بيخ سرو * سزد گرگيا را نبويد تذرو »
بسهراب گفت « اين چه آشفتنست ؟ * همه با من از رستمت گفتنست
« چرا بايد اين كينه آراستن * به بيهوده چيزى ز من خواستن
« كه آگاهى آن نباشد برم ؟ * بدين كينه خواهى بريدن سرم ؟
« همى پيلتن را نخواهى شكست * همانا كت آسان نيايد بدست »
چو بشنيد گفتارهاى درشت * سر پردلان زود بنمود پشت
نهان كرد ازو روى و چيزى نگفت * عجب ماند از آن گفتهاى نهفت
بسى كرد انديشههاى دراز * ز هرگونهء كرد پيكار ساز
بهبست از پى كينه آنگه كمر * نهاد از سر سرورى تاج زر
برون آمد وراى ناورد كرد * برآورد بر چهرهء ماه گرد
بكردار گوران ز چنگال شير * رميدند از وى سران دلير
وزان پس خروشيد سهراب گرد * همى شاه كاووس را برشمرد
چنين گفت « كاى شاه آزادمرد * چگونه است كارت بدشت نبرد ؟
« چرا كردهء نام كاووس كى * كه در جنگ شيران ندارى تو پى ؟
« گر اين نيزه در مشت پيچان كنم * سپاه ترا جمله بيجان كنم
« كه دارى از ايرانيان تيزچنگ * كه پيش من آيد بدين دشت جنگ ؟ »
بگفت و همى بود جوشان بسى * از ايران ندادند پاسخ كسى
از آن پس بجنبيد از جاى خويش * بنزديك پردهسرا رفت پيش
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 402
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٤٠٢