تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢
« تو مردان جنگى كجا ديدهء * كه بانگ پى اسب نشنيدهء ؟ « كه چندين ز رستم سخن بر زبان * برانى ستائى ورا هر زمان « درخشيدن ماه چندان بود * كه خورشيد تابنده پنهان بود « از آتش ترا بيم چندان بود * كه دريا به آرام جنبان بود « چو درياى سبز اندر آيد ز جاى * ندارد دم آتش تيزپاى « سر تيرگى اندر آيد بخواب * چو تيغ تپش بركشد آفتاب » بدل گفت ناكار ديده هجير * كه « گر من نشان گو شيرگير « بگويم بدين ترك با زور دست * چنين يال و اين خسروانى نشست « بدين زور و اين كتف و اين يال اوى * شود كشته رستم بچنگال اوى « ز ايران نباشد كسى كينه‌خواه * بگيرد سر تخت كاووس شاه « چنين گفت موبد كه مردن بنام * به از زنده دشمن برو شادكام « اگر من شوم كشته بر دست اوى * نگردد سيه‌روز و خون آبجوى « چو من هست گودرز را سالخورد * دگر پور هفتاد و شش شيرمرد « پس از مرگ من مهربانى كنند * ز دشمن بكين جانستانى كنند « چو گودرز و هفتاد پور گزين * همه نامداران با آفرين « بماند به ايران تن من مباد * چنين دارم از موبد پاك ياد « كه گر باشد اندر چمن بيخ سرو * سزد گرگيا را نبويد تذرو » بسهراب گفت « اين چه آشفتنست ؟ * همه با من از رستمت گفتنست « چرا بايد اين كينه آراستن * به بيهوده چيزى ز من خواستن « كه آگاهى آن نباشد برم ؟ * بدين كينه خواهى بريدن سرم ؟ « همى پيلتن را نخواهى شكست * همانا كت آسان نيايد بدست » چو بشنيد گفتارهاى درشت * سر پردلان زود بنمود پشت نهان كرد ازو روى و چيزى نگفت * عجب ماند از آن گفتهاى نهفت بسى كرد انديشه‌هاى دراز * ز هرگونهء كرد پيكار ساز به‌بست از پى كينه آنگه كمر * نهاد از سر سرورى تاج زر برون آمد وراى ناورد كرد * برآورد بر چهرهء ماه گرد بكردار گوران ز چنگال شير * رميدند از وى سران دلير وزان پس خروشيد سهراب گرد * همى شاه كاووس را برشمرد چنين گفت « كاى شاه آزادمرد * چگونه است كارت بدشت نبرد ؟ « چرا كردهء نام كاووس كى * كه در جنگ شيران ندارى تو پى ؟ « گر اين نيزه در مشت پيچان كنم * سپاه ترا جمله بيجان كنم « كه دارى از ايرانيان تيزچنگ * كه پيش من آيد بدين دشت جنگ ؟ » بگفت و همى بود جوشان بسى * از ايران ندادند پاسخ كسى از آن پس بجنبيد از جاى خويش * بنزديك پرده‌سرا رفت پيش