« ز گودرزيان مهتر و بهتر است * بايران سپه بر دو بهره سر است
« سرافراز داماد رستم بود * بايران زمين همچو او كم بود »
نشان پدر جست با او نگفت * هميداشت آن راستى در نهفت
جهانرا چه سازى كه خود ساختست ؟ * جهاندار از اين كار پرداختست
چو دل برنهى بر سراى سپنج * همه زهر زو بينى و درد و رنج
دگرباره پرسيد از او سرفراز * از آنكس بديدار او بد نياز
از آن پردهء سبز و مرد بلند * وز آن اسب و آن تاب داده كمند
وز آنپس هجير سپهبدش گفت * كه « از تو سخنرا نبايد نهفت
« گر از نام چينى بمانم همى * از آنست كورا ندانم همى »
به دو گفت سهراب « كين نيست داد * ز رستم نكردى سخن هيچ ياد
« كسى كو بود پهلوان جهان * ميان سپه در نماند نهان
« تو گفتى كه در لشكر او مهتر است * نگهبان هر مرز و هر كشور است
« برزمى كه كاووس لشكر كشد * به پيل دمان تخت و افسر كشد
« جهانپهلوان بايدش پيشرو * چو برخيزد از دشت آواى غو »
چنين داد پاسخ مر او را هجير * كه « شايد بدن كآن گو شير گير
« كنون رفته باشد بزابلستان * كه هنگام بزم است در گلستان »
به دو گفت سهراب « خود كين مگوى * كه دارد سپهبد سوى جنگ روى
« برامش نشيند جهانپهلوان ؟ * برين بربخندند پير و جوان
« مرا با تو امروز پيمان يكيست * بگويم كه گفتار من اندكيست
« اگر پهلوان را نمائى به من * سرافراز باشى بهر انجمن
« ترا بىنيازى دهم در جهان * گشاده كنم گنجهاى نهان
« ورايدونكه اين راز دارى ز من * گشاده به من بر بپوشى سخن
« سرت را نخواهد همى تن بجاى * ميانجى كن اكنون بدين هر دو راى
« نبينى كه موبد بخسرو چه گفت * بدانگه كه بگشاد راز از نهفت ؟
« سخن گفت ناگفته چون گوهر است * كجا نابسوده به سنگ اندر است
« چو از بند و پيوند يابد رها * چو رخشنده مهرى بود بىبها »
چنين داد پاسخ هجيرش كه « شاه * چو سير آيد از مهر و از تاج و گاه
« نبرد كسى جويد اندر جهان * كه او ژندهپيل اندر آرد ز جان
« به زخم سر گرز سندانشكن * برآرد دمار از دو صد انجمن
« كسى را كه رستم بود همنبرد * سرش ز آسمان اندر آيد بگرد
« تنش زور دارد به صد زورمند * سرش برتر است از درخت بلند
« چو او خشم گيرد بروز نبرد * بجنگش چه شير و چه پيل و چه مرد »
به دو گفت سهراب « از آزادگان * سيهبخت گودرز گشوادگان
« كجا چون تواش خواند بايد پسر * بدين زور و اين دانش و اين هنر
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 401
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٤٠١