تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
« ز گودرزيان مهتر و بهتر است * بايران سپه بر دو بهره سر است « سرافراز داماد رستم بود * بايران زمين همچو او كم بود » نشان پدر جست با او نگفت * هميداشت آن راستى در نهفت جهانرا چه سازى كه خود ساختست ؟ * جهاندار از اين كار پرداختست چو دل برنهى بر سراى سپنج * همه زهر زو بينى و درد و رنج دگرباره پرسيد از او سرفراز * از آن‌كس بديدار او بد نياز از آن پردهء سبز و مرد بلند * وز آن اسب و آن تاب داده كمند وز آنپس هجير سپهبدش گفت * كه « از تو سخنرا نبايد نهفت « گر از نام چينى بمانم همى * از آنست كورا ندانم همى » به دو گفت سهراب « كين نيست داد * ز رستم نكردى سخن هيچ ياد « كسى كو بود پهلوان جهان * ميان سپه در نماند نهان « تو گفتى كه در لشكر او مهتر است * نگهبان هر مرز و هر كشور است « برزمى كه كاووس لشكر كشد * به پيل دمان تخت و افسر كشد « جهان‌پهلوان بايدش پيشرو * چو برخيزد از دشت آواى غو » چنين داد پاسخ مر او را هجير * كه « شايد بدن كآن گو شير گير « كنون رفته باشد بزابلستان * كه هنگام بزم است در گلستان » به دو گفت سهراب « خود كين مگوى * كه دارد سپهبد سوى جنگ روى « برامش نشيند جهان‌پهلوان ؟ * برين بربخندند پير و جوان « مرا با تو امروز پيمان يكيست * بگويم كه گفتار من اندكيست « اگر پهلوان را نمائى به من * سرافراز باشى بهر انجمن « ترا بىنيازى دهم در جهان * گشاده كنم گنجهاى نهان « ورايدونكه اين راز دارى ز من * گشاده به من بر بپوشى سخن « سرت را نخواهد همى تن بجاى * ميانجى كن اكنون بدين هر دو راى « نبينى كه موبد بخسرو چه گفت * بدانگه كه بگشاد راز از نهفت ؟ « سخن گفت ناگفته چون گوهر است * كجا نابسوده به سنگ اندر است « چو از بند و پيوند يابد رها * چو رخشنده مهرى بود بىبها » چنين داد پاسخ هجيرش كه « شاه * چو سير آيد از مهر و از تاج و گاه « نبرد كسى جويد اندر جهان * كه او ژنده‌پيل اندر آرد ز جان « به زخم سر گرز سندان‌شكن * برآرد دمار از دو صد انجمن « كسى را كه رستم بود هم‌نبرد * سرش ز آسمان اندر آيد بگرد « تنش زور دارد به صد زورمند * سرش برتر است از درخت بلند « چو او خشم گيرد بروز نبرد * بجنگش چه شير و چه پيل و چه مرد » به دو گفت سهراب « از آزادگان * سيه‌بخت گودرز گشوادگان « كجا چون تواش خواند بايد پسر * بدين زور و اين دانش و اين هنر
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 401 | غلامرضا معصومى