هم با آنهاست آنگاه هجير به سهراب گفت : « تو هرگز برستم دست نخواهى يافت اگر ميخواهى مرا بكش و اينقدر از رستم سئوال مكن . » چون سهراب سخنان هجير را شنيد از گفتار او درشگفت شد ، به هجير چيزى نگفت اما دانست كه هجير رازى را از او پنهان كرده است .
سهراب به رزمگاه آمد و صدائى برآورد و به شاه كاووس ناسزا گفت و از او همنبرد خواست و گفت آيا كسى را دارى كه به نبرد من بيايد اما از دلاوران ايرانى كسى را ياراى پاسخ گفتن به او نبود و كسى قدرت نبرد با او را نداشت مگر پدرش رستم . سهراب نزديك پردهسراى كاووس شاه رفت و صداى هولناكى برآورد و با سنان خود هفتاد و پنج ميخ سراپرده را كند و سراپرده فروريخت . كاووس شاه ناراحت شد و به دلاورانى كه در پيشش بودند گفت كه يك نفر را بفرستند برستم خبر بدهد . رستم در خيمهاش بود و به جنگ با سهراب مىانديشيد ولى از ته قلب راضى به روبرو شدن با سهراب نبود . در اينهنگام گيو پيام كاووس را به دو داد و رستم از چگونگى آگاه شد و لباس رزم پوشيد و سوار بر رخش شده و با گيو به راه افتاد و نزد سهراب آمد . رستم ديد كه سهراب دست كمى از خودش ندارد و شباهت زيادى به نياى خود سام دارد در تعجب ماند ولى وقتى كه با او روبرو شد اين شباهت را فراموش كرد كه از او بپرسد كه همنبردش كيست و ناچار انديشيد كه بهتر است سهراب را از ميدان كارزار دور كند و به محل دورترى ببرد تا با خيال راحت باهم بجنگند و كشتى بگيرند :
همى نام جست از دهان هجير * مگر كان سخنها شود دلپذير
نبشته بسر بر دگرگونه بود * ز فرمان نكاهد نه هرگز فزود
قضا چون ز گردون فرو هشت پر * همه زيركان كور گردند و كر
وزان پس بپرسيد « كز مهتران * كشيده سراپردهء بر كران
« سواران بسيار و پيلان بپاى * برآيد همى نالهء كرناى
« يكى گرگپيكر درفش از برش * به ابر اندر آورده زرين سرش
« ميان سراپرده تختى زده * ستاده غلامان بپيشش رده
چنين گفت « كان پور گودرز گيو * كه خوانند گردان ورا گيو نيو