« به خود هر زمان برخروشد همى * تو گوئى كه دريا بجوشد همى
« درفشش ببين اژدهاپيكر است * بر آن نيزه بر شير زرينسر است ؟ »
هجير آنگهى گفت با خويشتن * كه « گر من نشان گو پيلتن
« بگويم بدين نيكدل شيرمرد * ز رستم برآرد به ناگاه گرد
از آن به نباشد كه پنهان كنم * ز گردنكشان نام او بفكنم »
به دو گفت « كز چين يكى نيكخواه * نبويى بيامد بنزديك شاه »
بپرسيد نامش ز فرخ هجير * بگفتا كه « نامش ندارم به وير
« بدين دژ بدم من بدان روزگار * كجا او بيامد بر شهريار »
غمين گشت سهرابرا دل بدان * كه جائى نيامد ز رستم نشان
نشان داده بد از پدر مادرش * همى ديد و ديده نبد باورش
سهراب مىخواست به هر نحوى شده است از دهان هجير نام رستم را بشنود و او را بشناسد ولى سرنوشت فرسنگها جدائى بين آنها انداخت در صورتى كه آنها خيلى نزديك بهم بودند و روبروى هم قرار گرفته و باهم جنگ ميكردند . سپس از پهلوانان ديگر پرسيد و هجير نشانى گيو پسر گودرز و داماد رستم را به او داد . رستم باز هم از نظر سهراب پنهان ماند . سهراب از هجير پرسيد پس جهانپهلوان رستم كجاست ؟ هجير گفت او در زابلستان است و به اين جنگ نيامده است .
سهراب گفت اگر رستم را به من نشان دهى تو را سرفراز و بىنياز از هرچيز خواهم كرد و اگر او را از من پنهان دارى سرت را از بدن جدا خواهم كرد . هجير در پاسخ سهراب گفت شاه هر وقت كه خيلى لازم باشد از رستم كمك ميگيرد و رستم را هرگز براى نبرد با تو باينجا نميخواند سهراب به هجير گفت تو مردان جنگى كجا ديدهاى كه او را پهلوان و مرد جنگى ميدانى . هجير با خودش فكر كرد و گفت اگر رستم را به سهراب نشان بدهم حتما سهراب او را خواهد كشت و آنوقت ايران بدون رستم ميماند و كسى نيست كه كينخواهى كند اما براى من مرگ بهتر از اين زندگى است كه رستم كشته شود و من زنده بمانم اگر من بدست سهراب كشته شوم 76 پسر ديگر گودرز براى من گريه ميكنند و بكينخواهى از سهراب كمر مىبندند و رستم