تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
جهانرا شب از روز پيدا نبود * تو گفتى سپهر و ثريا نبود
ديده‌بانان سهراب به او اطلاع آمدن سپاه ايران را دادند و سهراب به هومان گفت كه سپاه ايران را تماشا كند و هومان از ديدن انبوه سپاه ايران بسيار ناراحت شد و ترسيد ولى سهراب دلير او را تسلى داد و گفت :
« نبينى تو زين لشكر بيكران * يكى مرد جنگى و گرز گران « كه پيش من آيد بآوردگاه * گرايدونكه يارى دهد هور و ماه « كنون من ببخت شه افراسياب * كنم دشت را همچو درياى آب »
از طرفى لشكر ايران بدشت وسيعى رسيد و در آنجا باستراحت پرداخت و چادرهاى شاه و سرداران را برپا كردند تا شب را در آنجا بيارامند و صبح خود را براى جنگ با لشكر افراسياب كه فرماندهى آن را سهراب به عهده داشت آماده سازند . رستم با وجوديكه از شاه رنجيده بود ولى درخواست كاووس را براى جنگ با سهراب پذيرفت و تصميم گرفت كه شبانه براى شناسائى آن دلاور ترك و جوان و لشكر او برود . رستم لباس تركان را پوشيد و نزديك خيمه سهراب رفت و با ژند نگهبان سهراب روبرو شد و او را كشت . ژند تنها پهلوانى بود كه رستم را ديده و مىشناخت و تهمينه او را همراه سهراب بجنگ فرستاده بود تا رستم را به سهراب نشان دهد . خبر كشته شدن ژند به سهراب رسيد و سهراب همه‌جا را بدنبال قاتل ژند گشت ولى اثرى از او بدست نياورد . دستور داد كه همه بيدار باشند تا شايد از قاتل خبرى شود . رستم پس از شناسائى دشمن و كشتن ژند و ديدن قيافهء سهراب به ميان سپاه ايران برگشت و گيو بيدار و پاسدار بود . ابتدا گيو او را نشناخت و با تندى پرسيد كيست و راه را بر او گرفت و چون صداى رستم را شنيد دانست كه دوست است . از رستم پرسيد در اين وقت شب با لباس تركان كجا بودى ؟ رستم جوابداد « براى ديدن سهراب رفته بودم » . رستم از سهراب براى گيو تعريف كرد :
تهمتن بيامد به نزديك شاه * ميان بستهء رزم و دل كينه‌خواه
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 394 | غلامرضا معصومى