است . اگر رستم از ايران برود جواب سهراب را چه كسى ميتواند بدهد . گودرز پيش كاووس رفت و با سخنان خردمندانهاش او را بر سر عقل آورد و كاووس از تندى كردن برستم پشيمان شد و گودرز را با چند دلير ديگر بدنبال رستم فرستاد تا او را از رفتن به زابل بازدارند :
برونشد بخشم اندر آمد برخش * « منم گفت شير اوژن تاجبخش »
بزد اسب از پيش ايشان برفت * همى پوست بر تنش گفتى بكفت
غمين شد دل نامداران همه * كه رستم شبان بود و ايشان رمه
بگودرز گفتند « كاين كار تست * شكسته بدست تو گردد درست
« بنزديك آنشاه ديوانه شو * وزين در سخن ياد كن نو بنو
« سخنهاى درخور فراز آورى * مگر بخت گم بوده باز آورى »
گودرز پيش كاووس رفت با او سخنانى چنين گفت :
« فراموش كردى ز هاماوران * وزان كار ديوان مازندران ؟
« كه گوئى ورا زنده بر دار كن * ز شاهان نبايد گزافه سخن
« كسى را كه جنگى چو رستم بود * بيازارد او را خرد كم بود
« خرد بايد اندر سر شهريار * كه تيزى و تندى نيايد به كار »
كاووس بگودرز گفت :
« شما را ببايد بر او شدن * به خوبى بسى داستانها زدن
« بياور تو او را به نزديك من * كه روشن شود جان تاريك من »
گودرز و دليران ديگر بدنبال رستم رفتند و به او رسيدند و سلام كردند و از او خواستند كه برگردد و با سهراب روبرو شود . آنها چنين گفتند كه ايرانيان چه گناهى دارند كه بدست سهراب كشته شوند اگر كاووس شاه بيخرد است گناه خود اوست ، و بالاخره رستم را راضى كردند كه برگردد آنگاه رستم دوباره پيش كاووس شاه آمد :
چو گودرز برخاست از پيش اوى * پس پهلوان تيز بنهاد روى
برفتند با او سران سپاه * پس رستم اندر گرفتند راه
چو ديدند بر ره گو پيلتن * همه نامداران شدند انجمن
نيايش گرفتند بر پهلوان * كه « جاويد باشى و روشنروان
« تو دانى كه كاووس را مغز نيست * به تيزى سخن گفتنش نغز نيست
« تهمتن گر آزرده گردد ز شاه * مر ايرانيان را نباشد گناه
« هم او زين سخنها پشيمان شداست * ز تندى بخايد همى پشت دست »
تهمتن چنين پاسخ آورد باز * كه « هستم ز كاووس كى بىنياز