وزان مشت بر گردن ژنده رزم * كزان پس نيامد برزم و ببزم
بگفتند پس رود و مى خواستند * همه شب همى لشكر آراستند
صبح شد سهراب لباس رزم پوشيد و هجير پسر گودرز را كه اسير كرده بود و در اردويش نگاه داشته بود خواست و به او گفت اگر آنچه از تو ميپرسم راست بگوئى تو را آزاد ميكنم و اگر دروغ بگوئى تو را زندانى كرده و ميكشم . هجير گفت آنچه پرسى جز راستى پاسخ نشنوى . سهراب گفت دلاوران ايرانى را به من نشان بده خيمهء هريك را به من بنماى تا من قبلا آنها را بشناسم كه كجايند و نامشان چيست ؟
هجير خيمه طوس و گودرز و ساير دلاوران را به او نشان داد ولى از رستم سخنى بميان نياورد . هجير پيش خود فكر كرد كه اگر رستم را به سهراب نشان دهم حتما او را خواهد كشت و ايرانيان ديگر بدون بودن رستم هرگز نميتوانند با توران جنگ كنند . سهراب پرسيد آن خيمهء سبزرنگ مال كيست ؟ و هجير پاسخ داد او پيامآورى از چين است و هنگاميكه من در اسارت تو بودم به اينجا آمده است و از نامش آگاهى ندارم و با گفتن اين دروغ بزرگ چه اتفاق وحشتناكى روى داد .
سهراب از نشان رستم پرسيد ولى هجير از بودن رستم در آن جنگ سهراب را آگاه نكرد و گفت رستم در زابلستان است و به آنجا نيامده است . سهراب ناراحت شد و نشانيهائيرا كه مادرش به او داده بود بخاطر آورد .
هنرمند گچبر شيرازى در يكى از گچبرىها ( ش 43 ) نقش سهراب را سوار بر اسب نشان ميدهد كه از هجير ، نام دلاوران ايرانى را ميپرسد و هجير ، نام رستم را از او پنهان مىكند و سهراب هرگز نميتواند پدرش را بشناسد و در اينباره شاهنامه چنين يادآور مىشود :
چو خورشيد برداشت زرين سپر * زمانه برآورد از چرخ سر
بپوشيد سهراب خفتان جنگ * نشست از بر چرمهء نيلرنگ
يكى تيغ هندى بد اندر برش * يكى مغفر خسروى بر سرش
بيامد يكى تند بالا گزيد * به جائى كه ايران سپه را بديد
بفرمود تا رفت پيشش هجير * به دو گفت « كژى نيايد ز تير