« بهر كار در پيشه كن راستى * چو خواهى كه نگزايدت كاستى
« سخن هرچه پرسم همه راست گوى * بكژى مكن راى و چاره مجوى
« از ايران هرآنچت بپرسم بگوى * متاب از ره راستى هيچ روى
« ورايدونكه كژى بود راى تو * همان بند و زندان بود جاى تو »
چنين داد پاسخ هجيرش كه « شاه * ز من هرچه پرسد از ايران سپاه
بگويم همه هرچه دانم بدوى * بكژى چرا بايدم گفتگوى
« نبينى جز از راستى پيشهام * بكژى نيايد خود انديشهام
« بگيتى به از راستى پيشه نيست * ز كژى بتر هيچ انديشه نيست »
به دو گفت « كز تو بپرسم همه * ز گردنكشان وز شاه و رمه
« همه نامداران آن مرز را * چو طوس و چو كاوس و گودرز را
« ز بهرام و از رستم نامدار * ز هرچت بپرسم به من برشمار
« سراپردهء ديبه رنگرنگ * به دو اندرون خيمههاى پلنگ
« بپيش اندرون بسته صد ژندهپيل * يكى تخت پيروزه بر سان نيل
« يكى زرد خورشيدپيكر درفش * سرش ماه زرين غلافش بنفش
« بقلب سپاه اندرون جاى كيست ؟ * ز گردان ايران ورا نام چيست ؟ »
به دو گفت « كان شاه ايران بود * كه بر درگهش پيل و شيران بود »
وزانپس به دو گفت « كز ميمنه * سواران بسيار و پيل و بنه
« سراپردهء بركشيده سياه * ره گردش اندر ستاده سپاه
« بگرد اندرش خيمه ز اندازه بيش * پس پشت پيلان و اسبان بپيش
« زده پيش او پيلپيكر درفش * بنزدش سواران زرينهكفش ؟ »
چنين گفت « كان طوس نوذر بود * درفشش كجا پيلپيكر بود
« سپهدار و از تخمهء پادشاه * سرافراز و لشكركش و كينهخواه
« ندارد ابا زخم او شير تاو * بزرگان ز بيمش پذيرند ساو »
بپرسيد « كان سرخ پردهسراى * يكى لشكرى گشن پيشش بپاى
« يكى شيرپيكر درفش بنفش * درفشان گهر در ميان درفش
« پس پشتش اندر سپاهى گران * همه نيزهداران و جوشنوران ؟ »
چنين گفت « كان فر آزادگان * سپهدار گودرز كشوادگان
« سپه كش بود گاه كينه دلير * دوچل پور دارد چو پيل و چو شير
« كجا پيل با او نكوشد بجنگ * نه از دشت ببر و نه از كه پلنگ »
دگر گفت « كان سبز پردهسراى * بزرگان ايران بپيشش بپاى
« يكى تخت پرمايه اندر ميان * زده پيش او اختر كاويان
« بروبر نشسته يكى پهلوان * ابا فرو باسفت و يال گوان
« از آنكس كه بر پاى پيشش بر است * نشسته بيكسر ازو برتر است
« يكى باره پيشش به بالاى اوى * نبينم همى اسب همتاى اوى
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 397
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٣٩٧