تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
« بهر كار در پيشه كن راستى * چو خواهى كه نگزايدت كاستى « سخن هرچه پرسم همه راست گوى * بكژى مكن راى و چاره مجوى « از ايران هرآنچت بپرسم بگوى * متاب از ره راستى هيچ روى « ورايدونكه كژى بود راى تو * همان بند و زندان بود جاى تو » چنين داد پاسخ هجيرش كه « شاه * ز من هرچه پرسد از ايران سپاه بگويم همه هرچه دانم بدوى * بكژى چرا بايدم گفتگوى « نبينى جز از راستى پيشه‌ام * بكژى نيايد خود انديشه‌ام « بگيتى به از راستى پيشه نيست * ز كژى بتر هيچ انديشه نيست » به دو گفت « كز تو بپرسم همه * ز گردنكشان وز شاه و رمه « همه نامداران آن مرز را * چو طوس و چو كاوس و گودرز را « ز بهرام و از رستم نامدار * ز هرچت بپرسم به من برشمار « سراپردهء ديبه رنگ‌رنگ * به دو اندرون خيمه‌هاى پلنگ « بپيش اندرون بسته صد ژنده‌پيل * يكى تخت پيروزه بر سان نيل « يكى زرد خورشيدپيكر درفش * سرش ماه زرين غلافش بنفش « بقلب سپاه اندرون جاى كيست ؟ * ز گردان ايران ورا نام چيست ؟ » به دو گفت « كان شاه ايران بود * كه بر درگهش پيل و شيران بود » وزانپس به دو گفت « كز ميمنه * سواران بسيار و پيل و بنه « سراپردهء بركشيده سياه * ره گردش اندر ستاده سپاه « بگرد اندرش خيمه ز اندازه بيش * پس پشت پيلان و اسبان بپيش « زده پيش او پيل‌پيكر درفش * بنزدش سواران زرينه‌كفش ؟ » چنين گفت « كان طوس نوذر بود * درفشش كجا پيل‌پيكر بود « سپهدار و از تخمهء پادشاه * سرافراز و لشكركش و كينه‌خواه « ندارد ابا زخم او شير تاو * بزرگان ز بيمش پذيرند ساو » بپرسيد « كان سرخ پرده‌سراى * يكى لشكرى گشن پيشش بپاى « يكى شيرپيكر درفش بنفش * درفشان گهر در ميان درفش « پس پشتش اندر سپاهى گران * همه نيزه‌داران و جوشن‌وران ؟ » چنين گفت « كان فر آزادگان * سپهدار گودرز كشوادگان « سپه كش بود گاه كينه دلير * دوچل پور دارد چو پيل و چو شير « كجا پيل با او نكوشد بجنگ * نه از دشت ببر و نه از كه پلنگ » دگر گفت « كان سبز پرده‌سراى * بزرگان ايران بپيشش بپاى « يكى تخت پرمايه اندر ميان * زده پيش او اختر كاويان « بروبر نشسته يكى پهلوان * ابا فرو باسفت و يال گوان « از آنكس كه بر پاى پيشش بر است * نشسته بيكسر ازو برتر است « يكى باره پيشش به بالاى اوى * نبينم همى اسب همتاى اوى