منتظر است و ممكن است از تأخير ما ناراحت شود و رستم فرمود رخش را زين كردند و سوار شده و هر دو پيش شاه كاووس آمدند . ولى شاه كاووس خشمناك شد و بطوس دستور داد كه رستم و گيو را دار بزند :
چو رفتند و بردند پيشش نماز * برآشفت و پاسخ نداد ايچ باز
يكى بانگ برزد بگيو از نخست * پس آنگاه شرم از دو ديده بشست
كه « رستم كه باشد كه فرمان من * كند پست و پيچد ز پيمان من ؟
« اگر تيغ بودى كنون پيش من * سرش كندمى چون ترنجى ز تن »
بفرمود پس طوس را شهريار * كه « رو هر دو را زنده بركن بدار »
رستم از دستور كاووس بطوس برآشفت و چنين داد سخن كرد :
تهمتن برآشفت با شهريار * كه « چندين مدار آتش اندر كنار
« همه كارت از يكدگر بدتر است * ترا شهريارى نه اندر خور است
« ز مصر و ز چين و ز هاماوران * ز روم و ز سگسار و مازندران
« جگر خستهء تيغ و تخش مناند * همه بنده در پيش رخش منند
« تو اندر جهان خود ز من زندهء * بكينه چرا دل برآكندهء ؟
« تو سهراب را زنده بر دار كن * برآشوب و بدخواه را خوار كن
« چو خشم آورم شاه كاووس كيست * چرا دست يازد به من طوس كيست ؟
« چرا دارم از خشم كاوس باك ؟ * چه كاووس پيشم چه يكمشت خاك
« مرا روز فيروزى از داور است * نه از پادشاه و نه از لشكر است
« دليران بشاهى مرا خواستند * همانگاه و افسر بياراستند
« سوى تخت شاهى نكردم نگاه * نگهداشتم رسم و آئين و راه
« اگر من پذيرفتمى تاج و تخت * نبودى ترا اين بزرگى و بخت
« همه هرچه گفتى سزاى منست * ز تو نيكوئىها بجاى منست
« نشاندم بدين تخت من كيقباد * چه كاووس دانم چه خشمش چه باد »
بايرانيان گفت « سهراب گرد * بيايد نماند بزرگ و نه خرد
« شما هر يكى چارهء جان كنيد * خرد را بدين كار درمان كنيد
« بايران نبينيد زين پس مرا * شماراست خسرو و زو بس مرا »
رستم سوار رخش شد و بسوى زابلستان رفت اما پهلوانهاى دربار و دليران ايران همه از رفتن رستم ناراحت شدند و گودرز را پيش كاووس شاه فرستادند كه برود و با شاه صحبت كند و خدماتى را كه رستم به او كرده يادآورى نمايد و بگويد كه چرا رستم را رنجانيده