« ز دانش ندارد سرش آگهى * مگر تيزى و تندى و ابلهى
« سرم گشت سير و دلم كرد بس * جز از پاك ايزد نترسم ز كس »
ز گفتار چون سير شد تهمتن * چنين گفت گودرز با پيلتن
« كه « شاه و دليران و گردنكشان * بديگر سخنها برند اين گمان
« كزين ترك ترسنده شد سرفراز * هميگويد اين گونه هركس براز
« چنين برشده نامت اندر جهان * بدين بازگشتن مگردان نهان »
برستم برين داستانها بخواند * تهمتن چو بشنيد خيره بماند
بپاسخ چنين گفت گودرز را * كه « بسيار پيمودم اين مرز را
« تو دانى كه نگريزم از كارزار * و ليكن سبك داردم شهريار »
چنين ديد رستم از آن كار روى * كه برگردد آيد به درگاه اوى
از آن ننگ برگشت و آمد به راه * خرامان بشد پيش كاووس شاه
كاووس چون رستم را ديد از جايش برخاست و نوازشش كرد و از او پوزش خواست و گفت من از سهراب دلاور ترك ناراحت شده بودم و تو را براى كشتن او باينجا دعوت كرده بودم چون دير آمدى ناراحت شدم و اكنون از تو معذرت ميخواهم :
چو از دور شه ديد بر پاى خاست * بسى پوزش اندر گذشته بخواست
كه « تندى مرا گوهر است و سرشت * چنان رست بايد كه يزدان سرشت
« وزين بدسگالنده بدخواه نو * دلم گشت باريك چون ماه نو
« بدين چاره جستن ترا خواستم * چو دير آمدى تندى آراستم »
به دو گفت رستم كه « كيهان تراست * همه كهترانيم و فرمان تراست
« همان بر در تو يكى كهترم * و گر كهتريرا خود اندر خورم »
چنين گفت كاووس « كاى پهلوان * ترا باد پيوسته روشنروان
« چنين بهتر آيد كه امروز بزم * بسازيم و فردا گزينيم رزم »
بياراست رامشگهى شاهوار * شد ايوان بكردار خرم بهار
از آواز ابريشم و بانگ ناى * سمن چهرگان پيش خسرو بپاى
همى باده خوردند تا نيمهشب * به ياد بزرگان گشاده دو لب
آنگاه كاووس به گيو و طوس فرمود كه لشگر را مرتب كنند و براى جنگ با سهراب آماده باشند و فرماندهى سپاه را به جهانپهلوان رستم داد كه بجنگ برود :
بفرمود كاووس تا گيو و طوس * ببستند بر كوههء پيل كوس
يكى لشگر آمد ز پهلو بدشت * كه از گرد اسبان هوا تيره گشت
هوا نيلگون شد زمين آبنوس * بيامد بباريد از او سند روس