تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥
كه « دستور باشد مرا تاجور * كز ايدر شوم بىكلاه و كمر « ببينم كه اين نو جهاندار كيست * بزرگان كدامند و سالار كيست » به دو گفت كاووس « كاين كار تست * كه روشنروان بادى و تندرست تهمتن يكى جامهء ترك‌وار * بپوشيد و آمد نهان تا حصار بدان دژ درون رفت مرد دلير * چنان چون سوى آهوان نره‌شير چو سهرابرا ديد بر تخت بزم * نشسته بيكدست او ژنده رزم بديگر چو هومان سوار دلير * دگر « بارمان » نام‌بردار شير تو گفتى همه تخت سهراب بود * بسان يكى سرو شاداب بود دو بازو بكردار ران هيون * برش چون بر شير و چهره چو خون همى بود رستم بدانجا ز دور * نشسته نگه كرد گردان تور بشايسته كارى برون رفت ژند * گوى ديد برسان سرو بلند « چه مردى ؟ به دو گفت « با من بگوى * سوى روشنى آى و بنماى روى » تهمتن يكى مشت بر گردنش * بزد تيز و برشد روان از تنش بدانگه كه سهراب آهنگ جنگ * نمود و گه رفتن آمدش تنگ هميخواند پس مادرش ژنده رزم * كه او ديده بد پهلوان گاه بزم به دو گفت « كاى گرد روشنروان * فرستمت همراه اين نوجوان « چو تنگ اندر آيد سپه روز كين * پدر را نمائى بپور گزين » نگه كرد سهراب تا ژنده رزم * كجا شد كه جايش تهى شد ز بزم برفتند و ديدندش افكنده خوار * برآسوده از بزم و از كارزار چو بشنيد سهراب برجست زود * بيامد بر ژنده بر سان دود شگفت آمدش سخت و خيره بماند * دليران و كند آوارانرا بخواند چنين گفت « كامشب نبايد غنود * همه شب سر نيزه بايد بسود « كه گرگ اندر آمد ميان رمه * سگ و مرد را ديد در دمدمه « ربود از دليران يكى گوسفند * بزارى و خواريش خونين فكند » چو برگشت رستم بر شهريار * از ايران سپه گيو بد پاسدار بره بر گو پيلتن را بديد * بزد دست و تيغ از ميان بركشيد يكى برخروشيد چون پيل مست * سپر بر سر آورد و بنمود دست بدانست رستم كز ايران سپاه * بشب گيو باشد طلايه به راه بخنديد و زان پس فغان بركشيد * طلايه چو آواى رستم شنيد پياده بيامد بنزديك اوى * چنين گفت « كاى مهتر كينه‌جوى پياده كجا بودهء تيره شب ؟ » * تهمتن بگفتار بگشاد لب بگفتش بگيو آن كجا كرده بود * چنان شيرمردى كه آزرده بود ز سهراب و از برز و بالاى اوى * ز بازوى و كتف و بر و پاى اوى « از ايران و توران نماند بكس * تو گوئى كه سام سوار است و بس »
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 395 | غلامرضا معصومى