كه « دستور باشد مرا تاجور * كز ايدر شوم بىكلاه و كمر
« ببينم كه اين نو جهاندار كيست * بزرگان كدامند و سالار كيست »
به دو گفت كاووس « كاين كار تست * كه روشنروان بادى و تندرست
تهمتن يكى جامهء تركوار * بپوشيد و آمد نهان تا حصار
بدان دژ درون رفت مرد دلير * چنان چون سوى آهوان نرهشير
چو سهرابرا ديد بر تخت بزم * نشسته بيكدست او ژنده رزم
بديگر چو هومان سوار دلير * دگر « بارمان » نامبردار شير
تو گفتى همه تخت سهراب بود * بسان يكى سرو شاداب بود
دو بازو بكردار ران هيون * برش چون بر شير و چهره چو خون
همى بود رستم بدانجا ز دور * نشسته نگه كرد گردان تور
بشايسته كارى برون رفت ژند * گوى ديد برسان سرو بلند
« چه مردى ؟ به دو گفت « با من بگوى * سوى روشنى آى و بنماى روى »
تهمتن يكى مشت بر گردنش * بزد تيز و برشد روان از تنش
بدانگه كه سهراب آهنگ جنگ * نمود و گه رفتن آمدش تنگ
هميخواند پس مادرش ژنده رزم * كه او ديده بد پهلوان گاه بزم
به دو گفت « كاى گرد روشنروان * فرستمت همراه اين نوجوان
« چو تنگ اندر آيد سپه روز كين * پدر را نمائى بپور گزين »
نگه كرد سهراب تا ژنده رزم * كجا شد كه جايش تهى شد ز بزم
برفتند و ديدندش افكنده خوار * برآسوده از بزم و از كارزار
چو بشنيد سهراب برجست زود * بيامد بر ژنده بر سان دود
شگفت آمدش سخت و خيره بماند * دليران و كند آوارانرا بخواند
چنين گفت « كامشب نبايد غنود * همه شب سر نيزه بايد بسود
« كه گرگ اندر آمد ميان رمه * سگ و مرد را ديد در دمدمه
« ربود از دليران يكى گوسفند * بزارى و خواريش خونين فكند »
چو برگشت رستم بر شهريار * از ايران سپه گيو بد پاسدار
بره بر گو پيلتن را بديد * بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
يكى برخروشيد چون پيل مست * سپر بر سر آورد و بنمود دست
بدانست رستم كز ايران سپاه * بشب گيو باشد طلايه به راه
بخنديد و زان پس فغان بركشيد * طلايه چو آواى رستم شنيد
پياده بيامد بنزديك اوى * چنين گفت « كاى مهتر كينهجوى
پياده كجا بودهء تيره شب ؟ » * تهمتن بگفتار بگشاد لب
بگفتش بگيو آن كجا كرده بود * چنان شيرمردى كه آزرده بود
ز سهراب و از برز و بالاى اوى * ز بازوى و كتف و بر و پاى اوى
« از ايران و توران نماند بكس * تو گوئى كه سام سوار است و بس »
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 395
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٣٩٥