يكى نامه بنوشت نزديك شاه * برافكند پوينده مردى به راه
نخست آفرين كرد بر شهريار * نمود آنگهى گردش روزگار
« كه آمد بر ما سپاهى گران * همه رزمجويان و كندآوران
« يكى پهلوانى بپيش اندرون * كه سالش ز دو هفت نامد فزون
« به بالا ز سرو سهى برتر است * چو خورشيد تابان به دو پيكر است
« برش چون بر شير و بالاش برز * نديديم هرگز چنين دست و گرز
« چو شمشير هندى بچنگ آيدش * ز دريا و از كوه ننگ آيدش
« بنام است سهراب گرد دلير * نه از ديو پيچد نه از پيل و شير
« تو گوئى مگر بيگمان رستمست * و يا گردى از تخمهء نيرمست
« سواران تركان بسى ديدهام * عنان پيچ از اين گونه نشنيدهام
« اگر دم زند شهريار اندرين * نراند سپاه و نسازد كمين
« از ايران همه فرهى رفته گير * جهان از سر تيغش آشفته گير
« نداريم ما تاب اين جنگجوى * بدين گرز و چنگال و آهنگ اوى »
چو نامه به مهر اندر آمد بشب * فرستاده برجست و بگشاد لب
بگفتش « چنان رو كه فردا بگاه * نبيند ترا هيچكس زان سپاه »
چو خورشيد برزد سر از بر زكوه * ميانها ببستند توران گروه
سپهدار سهراب نيزه بدست * يكى بارهء تيزتك برنشست
بيامد در دژ گشادند باز * نديدند در دژ كسى سرفراز
بشب رفته بودند با گژدهم * سواران دژدار و گردان بهم
كه زير دژ اندر يكى راه بود * كه دشمن از آن ره نه آگاه بود
هميجست گردآفريد و نديد * دلش مهر پيوند او برگزيد
هميگفت از آن پس « دريغا دريغ * كه شد ماه تابنده در زير ميغ »
چون نامه بكاووس شاه رسيد و از جنگ سهراب دلير آگاه شد نامهاى برستم نوشت و بوسيلهء گيو برايش فرستاد و از او خواست كه پس از خواندن نامه فورا بحضور شاه بيايد :
وزانسو چو نامه بخسرو رسيد * غمى شد دلش كان سخنها شنيد
يكى نامه فرمود پس شهريار * نوشتن بر رستم نامدار
« گزاينده كارى نو آمد به پيش * كز انديشهء آن دلم گشت ريش
« چو نامه بخوانى بروز و بشب * مكن داستان را گشاده دو لب
« اگر سر به گل دارى اكنون مشوى * يكى تيز كن مغز و بنماى روى »
رستم نامه را خواند ولى چهار روز با گيو در زابلستان مشغول شادى و عيش و نوش شد و بالاخره گيو يادآور شد كه كاووس شاه