تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
يكى نامه بنوشت نزديك شاه * برافكند پوينده مردى به راه نخست آفرين كرد بر شهريار * نمود آنگهى گردش روزگار « كه آمد بر ما سپاهى گران * همه رزم‌جويان و كندآوران « يكى پهلوانى بپيش اندرون * كه سالش ز دو هفت نامد فزون « به بالا ز سرو سهى برتر است * چو خورشيد تابان به دو پيكر است « برش چون بر شير و بالاش برز * نديديم هرگز چنين دست و گرز « چو شمشير هندى بچنگ آيدش * ز دريا و از كوه ننگ آيدش « بنام است سهراب گرد دلير * نه از ديو پيچد نه از پيل و شير « تو گوئى مگر بيگمان رستمست * و يا گردى از تخمهء نيرمست « سواران تركان بسى ديده‌ام * عنان پيچ از اين گونه نشنيده‌ام « اگر دم زند شهريار اندرين * نراند سپاه و نسازد كمين « از ايران همه فرهى رفته گير * جهان از سر تيغش آشفته گير « نداريم ما تاب اين جنگجوى * بدين گرز و چنگال و آهنگ اوى » چو نامه به مهر اندر آمد بشب * فرستاده برجست و بگشاد لب بگفتش « چنان رو كه فردا بگاه * نبيند ترا هيچكس زان سپاه » چو خورشيد برزد سر از بر زكوه * ميانها ببستند توران گروه سپهدار سهراب نيزه بدست * يكى بارهء تيزتك برنشست بيامد در دژ گشادند باز * نديدند در دژ كسى سرفراز بشب رفته بودند با گژدهم * سواران دژدار و گردان بهم كه زير دژ اندر يكى راه بود * كه دشمن از آن ره نه آگاه بود هميجست گردآفريد و نديد * دلش مهر پيوند او برگزيد هميگفت از آن پس « دريغا دريغ * كه شد ماه تابنده در زير ميغ »
چون نامه بكاووس شاه رسيد و از جنگ سهراب دلير آگاه شد نامه‌اى برستم نوشت و بوسيلهء گيو برايش فرستاد و از او خواست كه پس از خواندن نامه فورا بحضور شاه بيايد :
وزانسو چو نامه بخسرو رسيد * غمى شد دلش كان سخنها شنيد يكى نامه فرمود پس شهريار * نوشتن بر رستم نامدار « گزاينده كارى نو آمد به پيش * كز انديشهء آن دلم گشت ريش « چو نامه بخوانى بروز و بشب * مكن داستان را گشاده دو لب « اگر سر به گل دارى اكنون مشوى * يكى تيز كن مغز و بنماى روى »
رستم نامه را خواند ولى چهار روز با گيو در زابلستان مشغول شادى و عيش و نوش شد و بالاخره گيو يادآور شد كه كاووس شاه