خبر گم شدن هجير به ساكنين دژ سپيد رسيد و بالاخره دختر گژدهم و خواهر گستهم كه نامش گردآفريد بود براى آوردن هجير لباس جنگ پوشيد و گيسوان خود را زير زره پنهان كرد و چند تير به طرف سهراب انداخت و سهراب خشمگين شد و با نيزهاش زره گردآفريد را پاره كرد و از روى زين اسب بلندش كرد و موهايش از زير زره بيرون آمد و سهراب دانست كه با يك دختر نبرد مىكند .
سهراب تعجب كرد و پرسيد تو چرا با من ميجنگى مگر مردى در دژ نيست كه با من نبرد كند ؟ مرا با دختران نبردى نباشد . سهراب فكر كرد و از خود پرسيد كه اگر دختران ايران چنين جنگآور باشند پس مردانش جنگجوترند . گردآفريد در پاسخ سهراب شروع به عشوهگرى نمود و با حيله خود را از دام سهراب رهانيد ولى سهراب را اسير عشق خود كرد و گردآفريد خودش را بدژ رسانيد ولى در دژ را بستند و سهراب بيرون از دژ ماند . گژدهم پدر گردآفريد نامهاى به كاووس شاه نوشت و از او خواست كه رستم را به جنگ با سهراب بفرستد . ساكنين آن دژ از راه مخفى شبانه دژ را خالى كردند و همه فرار نمودند .
خروش آمد و نالهء مرد و زن * كه گم شد هجير اندر آن انجمن
يكى دخترى بود گردآفريد * كه چون او ز مادر نيامد پديد
پدر بد مر اين دخت را گژدهم * كه سالار آن انجمن گشت كم
غمين گشت و برزد خروشى به درد * برآورد از دل يكى باد سرد
زنى بود بر سان گردى سوار * هميشه به جنگ اندرون نامدار
چنان ننگش آمد ز كار هجير * كه شد لاله برگش بكردار خير
بپوشيد درع سواران بجنگ * نبود اندر آن كار جاى درنگ
نهان كرد گيسو به زير زره * بزد بر سر ترك رومى گره
فرود آمد از دژ بكردار شير * كمر بر ميان بادپائى به زير
بسهراب بر تيرباران گرفت * چپ و راست جنگ سواران گرفت
برآشفت سهراب و شد چون پلنگ * چو بدخواه او چارهجو شد بجنگ
چو آشفته شد شير تندى نمود * سر نيزه را سوى او كرد زود
بزد بر كمر بند گرد آفريد * زره بر تنش يكبيك بر دريد