از دستش راحت شويم :
« پسر را نبايد كه داند پدر * ز پيوند جان و ز مهر و گهر
« مگر كان دلاور گوسالخورد * شود كشته بر دست اين شيرمرد
« چو بيرستم ايران بچنگ آوريم * جهان پيش كاووس تنگ آوريم
« وزان پس بسازيم سهراب را * بهبنديم يكشب به دو خواب را
« وگر كشته گردد بدست پدر * از آن پس بسوزد دل نامور »
افراسياب نامهاى نوشت و سهراب را تشويق به رفتن ايران و جنگ با كاووس كرد :
برفتند بيدار دو پهلوان * به نزديك سهراب روشنروان
يكى نامه بالا به و دلپسند * نبشته به نزديك آن ارجمند
كه « گر تخت ايران بدست آورى * زمانه برآسايد از داورى
« فرستمت چندانكه بايد سپاه * تو بر تخت بنشين و بر نه كلاه
« به توران چو هومان و چون بارمان * دلير و سپهبد نبد بىگمان
« فرستادم اينك به فرمان تو * كه باشند يك چند مهمان تو
« اگر جنگجوئى تو جنگ آورند * جهان بر بدانديش تنگ آورند »
سهراب آهنگ جنگ با ايرانيان كرد و لشكرى آراست و همراه هومان به سوى ايران آمد :
جهانجوى چون نامهء او بخواند * از آنجايگه تيز لشكر براند
بزد كوس و سوى ره آورد روى * جهان شد پر از لشكر و هاىوهوى
كسى را نبد تاب با او بجنگ * اگر شير پيش آيدش يا نهنگ
دژى بود كش خواندندى سپيد * بدان دژ بد ايرانيان را اميد
نگهبان دژ رزمديده هجير * كه با زور دل بود و با گرز و تير
چو سهراب نزديك آن دژ رسيد * هجير دلاور مر او را بديد
نشست از بر بادپائى چو گرد * ز دژ رفت پويان بدشت نبرد
چو سهراب جنگآور او را بديد * برآشفت و شمشير كين بركشيد
سبك نيزه بر نيزه انداختند * كه از يكدگر باز نشناختند
يكى نيزه زد بر ميانش هجير * نيامد سنان اندرو جايگير
سنان بازپس كرد سهراب شير * بن نيزه زد بر ميانش دلير
بالاخره سهراب هجير را اسير كرد و با خودش برد :
بزد بر زمينش چو يك لخت كوه * بجان و دلش اندر آمد ستوه
بهبستش ببند آنگهى جنگجوى * بنزديك هومان فرستاد اوى
بدژ در چو آگه شدند از هجير * كه او را گرفتند و بردند اسير