تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
از دستش راحت شويم :
« پسر را نبايد كه داند پدر * ز پيوند جان و ز مهر و گهر « مگر كان دلاور گوسالخورد * شود كشته بر دست اين شيرمرد « چو بيرستم ايران بچنگ آوريم * جهان پيش كاووس تنگ آوريم « وزان پس بسازيم سهراب را * به‌بنديم يكشب به دو خواب را « وگر كشته گردد بدست پدر * از آن پس بسوزد دل نامور »
افراسياب نامه‌اى نوشت و سهراب را تشويق به رفتن ايران و جنگ با كاووس كرد :
برفتند بيدار دو پهلوان * به نزديك سهراب روشن‌روان يكى نامه بالا به و دلپسند * نبشته به نزديك آن ارجمند كه « گر تخت ايران بدست آورى * زمانه برآسايد از داورى « فرستمت چندانكه بايد سپاه * تو بر تخت بنشين و بر نه كلاه « به توران چو هومان و چون بارمان * دلير و سپهبد نبد بىگمان « فرستادم اينك به فرمان تو * كه باشند يك چند مهمان تو « اگر جنگ‌جوئى تو جنگ آورند * جهان بر بدانديش تنگ آورند »
سهراب آهنگ جنگ با ايرانيان كرد و لشكرى آراست و همراه هومان به سوى ايران آمد :
جهانجوى چون نامهء او بخواند * از آنجايگه تيز لشكر براند بزد كوس و سوى ره آورد روى * جهان شد پر از لشكر و هاىوهوى كسى را نبد تاب با او بجنگ * اگر شير پيش آيدش يا نهنگ دژى بود كش خواندندى سپيد * بدان دژ بد ايرانيان را اميد نگهبان دژ رزم‌ديده هجير * كه با زور دل بود و با گرز و تير چو سهراب نزديك آن دژ رسيد * هجير دلاور مر او را بديد نشست از بر بادپائى چو گرد * ز دژ رفت پويان بدشت نبرد چو سهراب جنگ‌آور او را بديد * برآشفت و شمشير كين بركشيد سبك نيزه بر نيزه انداختند * كه از يكدگر باز نشناختند يكى نيزه زد بر ميانش هجير * نيامد سنان اندرو جايگير سنان بازپس كرد سهراب شير * بن نيزه زد بر ميانش دلير
بالاخره سهراب هجير را اسير كرد و با خودش برد :
بزد بر زمينش چو يك لخت كوه * بجان و دلش اندر آمد ستوه به‌بستش ببند آنگهى جنگجوى * بنزديك هومان فرستاد اوى بدژ در چو آگه شدند از هجير * كه او را گرفتند و بردند اسير