ميكنم . حالا بايد اسبى پيدا كنم كه اين گرز و كوپال مرا بتواند بكشد » .
دگر گفت « كافراسياب اين سخن * نبايد كه داند ز سر تا به بن
« كه او دشمن نامور رستم است * بتوران زمين زو همه ماتم است
« مبادا كه گردد به تو كينهخواه * ز خشم پدر پور سازد تباه »
چنين گفت سهراب « كاندر جهان * ندارد كسى اين سخن را نهان
« بزرگان جنگآور از باستان * ز رستم زنند اين زمان داستان
« كنون من ز تركان جنگآوران * فراز آورم لشكرى بيكران
« برانگيزم از گاه كاووس را * از ايران ببرم پى طوس را
« برستم دهم گنج و تخت و كلاه * نشانمش بر گاه كاووس شاه
« از ايران بتوران شوم جنگجوى * ابا شاه روى اندر آرم به روى
« بگيرم سر تخت افراسياب * سر نيزه بگذارم از آفتاب
« ترا بانوى شهر ايران كنم * بجنگ اندرون كار شيران كنم
« چو رستم پدر باشد و من پسر * بگيتى نماند يكى تاجور
چو روشن بود روى خورشيد و ماه * ستاره چرا برفرازد كلاه ؟
« يكى اسب بايد مرا گام زن * سم او ز فولاد خارا شكن
« چو پيلان به زور و چو مرغان بپر * چو ماهى ببحر و چو آهو ببر
« كه برگيرد اين گرز و كوپال من * همين پهلوانى بر و يال من »
تهمينه به گلهبان اسبان گفت كه همهء اسبان را به شهر آورد و سهراب هر اسبى را خواست سوار شود و اسب خود را انتخاب كند طاقت نياورد و سرانجام يكى از پهلوانان گفت كه من كرهء اسبى از نژاد رخش را ميشناسم حتما آن اسب براى سهراب مناسب خواهد بود :
كه « دارم يكى كره رخشش نژاد * برفتن چو تير و به پويه چو باد
« ز زخم سمش گاو و ماهى ستوه * بجستن چو برق و به هيكل چو كوه
« به كه بر دونده بسان كلاغ * به دريا بكردار ماهى و ماغ »
بشد شاد سهراب از گفت مرد * بخنديد و رخساره شاداب كرد
سهراب شاد شد و آن كره اسب را آوردند و سهراب سوارش شد و گفت :
« من اكنون ببايد سوارى كنم * بكاووس بر روز تارى كنم »
سهراب تقريبا 14 ساله بود كه مشغول جمعآورى سپاه شد تا به ايران لشكر بكشد . افراسياب از اين امر آگاه شد و با خود گفت بهتر است كه رستم را به سهراب نشناسانيم شايد سهراب او را بكشد و