شادان و خندان از تهمينه خداحافظى كرد و سوار رخش شد و به سيستان رفت . نه ماه گذشت و تهمينه پسرى زائيد و او را سهراب نام نهاد كه شباهت زيادى به پدر و پدربزرگش سام داشت :
چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه * يكى كودك آمد چو تابنده ماه
تو گفتى گو پيلتن رستم است * و يا سام شير است يا نيرم است
چو خندان شد و چهره شادابكرد * ورا نام تهمينه سهراب كرد
سهراب يك ماهه بود ولى يك ساله مينمود و چون ده ساله شد هيچكس را ياراى نبرد با او نبود :
چو يك ماهه شد همچو يكسال بود * برش چون بر رستم زال بود
چو سه ساله شد ساز ميدان گرفت * به پنجم دل شير مردان گرفت
روزى سهراب پيش مادرش تهمينه آمد و از نام پدرش پرسيد و گفت « مادر راست بگو پدر من كيست ؟ »
تهمينه در پاسخش گفت « پدرت رستم دستان است كه چون او پهلوانى در جهان نباشد » .
بر مادر آمد بپرسيد از اوى * به دو گفت گستاخ « با من بگوى
« ز تخم كيم وز كدامين گهر ؟ * چگويم چو پرسد كسى از پدر ؟ »
به دو گفت مادر كه « بشنو سخن * بدين شادمان باش و تندى مكن
« تو پور گو پيلتن رستمى * ز دستان سامى و از نيرمى
« از ايرا سرت ز آسمان برتر است * كه تخم تو زان نامور گوهر است
« جهانآفرين تا جهان آفريد * سوارى چو رستم نيامد پديد
« دل شير دارد تن ژندهپيل * نهنگان برآرد ز درياى نيل »
يكى نامه از رستم جنگجوى * بياورد و بنمود پنهان بدوى
سه ياقوت رخشان و سه بدره زر * كز ايران فرستاده بودش پدر
« سزد گر بدارى كنون يادگار * همانا كه باشد ترا اين به كار »
تهمينه به سهراب گفت كارى كن كه افراسياب نداند تو پسر رستم هستى ؟ مبادا تو را بجنگ او بفرستد . سهراب گفت « من لشگرى از تركان فراهم ميكنم و بايران ميروم و كاووس را از تخت پائين مىآورم و پدرم رستم را به تخت شاهى مينشانم و در توران هم افراسياب را ميكشم و خود بتخت مينشينم و تو را كه مادرم هستى بانوى ايران