داستان رستم و سهراب
روزى رستم آهنگ شكار كرد و در مرز توران در شهر سمنگان به شكار رفت و گورخرى را شكار كرد و آن را بسيخ كشيد و خورد و اندكى خوابيد و رخش را براى چرا در مرغزار رها كرد . هفت هشت نفر از سواران توران رخش را دزديدند . رستم از خواب بيدار شد و رخش را پيدا نكرد و بسوى شهر نزد شاه سمنگان رفت و از گم شدن رخش شكايت كرد . شاه سمنگان به او قول داد كه رخش را پيدا كند و از او خواست كه ميهمان او شود . رستم پذيرفت و شاه در كاخ خويش از او پذيرائى كرد . تهمينه دختر شاه سمنگان كه شنيد رستم ميهمان آنهاست خوشحال شد چون آوازهء شهرت او را شنيده و شيفتهء رستم گرديده بود . تهمينه شبانه به خوابگاه رستم آمد و به او اظهار عشق كرد ولى رستم بوسيلهء موبد تهمينه را از پدرش خواستگارى كرد و شبانه با او همبستر شد . رستم مهرهاى را كه در بازويش بود به تهمينه داد و گفت « اين مهره را بگير ، اگر فرزند ما دختر بود آن را بگيسويش و اگر پسر بود به بازويش بهبند ، تا از من يادگارى براى فرزندم باشد » :
ببازوى رستم يكى مهره بود * كه آن مهره اندر جهان شهره بود
به دو داد و گفتش كه « اينرا بدار * اگر دختر آرد ترا روزگار
« بگير و بگيسوى او بر بدوز * به نيكاختر و فال گيتىفروز
« ورايدونكه آيد ز اختر پسر * ببندش ببازو نشان پدر »
چون صبح شد شاه خبر پيدا شدن رخش را به رستم داد و رستم