تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
رستم و گودرز و طوس همه از اين كار كيكاووس ناراحت شده بودند و پس از مدتى بالاخره محل فرود آمدن او را يافتند و شاه كاووس را پيدا كردند :
چنان بد كه ابليس روزى پگاه * يكى انجمن كرد پنهان ز شاه بديوان چنين گفت « كامروز كار * برنج و به سختى است با شهريار « يكى ديو بايد كنون چربدست * كه داند همه رسم و راه نشست « شود جان كاووس بيره كند * بديوان بر اين رنج كوته كند « بگرداندش سر ز يزدان پاك * فشاند بدان فر زيباش خاك » يكى ديو دژخيم بر پاى خاست * چنين گفت « كين نغزكارى مراست » غلامى بر آراست از خويشتن * سخنگوى و شايستهء انجمن همى بود تا نامور شهريار * ز پهلو برون رفت بهر شكار بيامد به پيشش زمين بوس داد * يكى دستهء گل بكاووس داد چنين گفت « كين فر زيباى تو * همى چرخ گردان سزد جاى تو « بكام تو شد روى گيتى همه * شبانى و گردن فرازان رمه « يكى كار ماندست تا در جهان * نشان تو هرگز نگردد نهان « چه دارد همى آفتاب از تو راز * كه چون گردد اندر نشيب و فراز ؟ « چگونه است ماه و شب و روز چيست * برين گردش چرخ‌سالار كيست ؟ « گرفتى زمين آنچه بد كام تو * شود آسمان نيز در دام تو » دل شاه از آن ديو بىراه شد * روانش ز انديشه كوتاه شد پرانديشه شد جان آن پادشاه * كه تا چون شود بىپر اندر هوا بفرمود پس تا بهنگام خواب * برفتند سوى نشيم عقاب از آن بچه بسيار برداشتند * بهر خانهء يك دو بگذاشتند همى پرورانيدشان سال و ماه * بمرغ و كباب و بره چندگاه چو نيرو گرفتند هريك چو شير * بران‌سان كه غرم اندر آرند زير ز عود قمارى يكى تخت كرد * سر تخته‌ها را بزر سخت كرد از آن پس عقاب دلاور چهار * بياورد و بر تخت بست استوار نشست از بر تخت كاووس كى * نهاده به پيش اندرون جام مى چو شد گرسنه تيز پران عقاب * سوى گوشت كردند هريك شتاب ز روى زمين تخت برداشتند * ز هامون با بر اندر افراشتند بدان حد كه شان بود نيرو بجاى * سوى گوشت كردند آهنگ وراى پريدند بسيار و ماندند باز * چنين باشد آنكس كه گيردش آز نگونساز گشتند از ابر سياه * كشان از هوا نيزه و تخت و شاه بجاى بزرگى و تخت و نشست * پشيمانى و رنج بودش بدست خبر يافت زو رستم و گيو و طوس * برفتند با لشكر گشن و كوس رسيدند پس پهلوانان بدوى * نكوهش كن و تيز و پرخاشجوى