رستم و گودرز و طوس همه از اين كار كيكاووس ناراحت شده بودند و پس از مدتى بالاخره محل فرود آمدن او را يافتند و شاه كاووس را پيدا كردند :
چنان بد كه ابليس روزى پگاه * يكى انجمن كرد پنهان ز شاه
بديوان چنين گفت « كامروز كار * برنج و به سختى است با شهريار
« يكى ديو بايد كنون چربدست * كه داند همه رسم و راه نشست
« شود جان كاووس بيره كند * بديوان بر اين رنج كوته كند
« بگرداندش سر ز يزدان پاك * فشاند بدان فر زيباش خاك »
يكى ديو دژخيم بر پاى خاست * چنين گفت « كين نغزكارى مراست »
غلامى بر آراست از خويشتن * سخنگوى و شايستهء انجمن
همى بود تا نامور شهريار * ز پهلو برون رفت بهر شكار
بيامد به پيشش زمين بوس داد * يكى دستهء گل بكاووس داد
چنين گفت « كين فر زيباى تو * همى چرخ گردان سزد جاى تو
« بكام تو شد روى گيتى همه * شبانى و گردن فرازان رمه
« يكى كار ماندست تا در جهان * نشان تو هرگز نگردد نهان
« چه دارد همى آفتاب از تو راز * كه چون گردد اندر نشيب و فراز ؟
« چگونه است ماه و شب و روز چيست * برين گردش چرخسالار كيست ؟
« گرفتى زمين آنچه بد كام تو * شود آسمان نيز در دام تو »
دل شاه از آن ديو بىراه شد * روانش ز انديشه كوتاه شد
پرانديشه شد جان آن پادشاه * كه تا چون شود بىپر اندر هوا
بفرمود پس تا بهنگام خواب * برفتند سوى نشيم عقاب
از آن بچه بسيار برداشتند * بهر خانهء يك دو بگذاشتند
همى پرورانيدشان سال و ماه * بمرغ و كباب و بره چندگاه
چو نيرو گرفتند هريك چو شير * برانسان كه غرم اندر آرند زير
ز عود قمارى يكى تخت كرد * سر تختهها را بزر سخت كرد
از آن پس عقاب دلاور چهار * بياورد و بر تخت بست استوار
نشست از بر تخت كاووس كى * نهاده به پيش اندرون جام مى
چو شد گرسنه تيز پران عقاب * سوى گوشت كردند هريك شتاب
ز روى زمين تخت برداشتند * ز هامون با بر اندر افراشتند
بدان حد كه شان بود نيرو بجاى * سوى گوشت كردند آهنگ وراى
پريدند بسيار و ماندند باز * چنين باشد آنكس كه گيردش آز
نگونساز گشتند از ابر سياه * كشان از هوا نيزه و تخت و شاه
بجاى بزرگى و تخت و نشست * پشيمانى و رنج بودش بدست
خبر يافت زو رستم و گيو و طوس * برفتند با لشكر گشن و كوس
رسيدند پس پهلوانان بدوى * نكوهش كن و تيز و پرخاشجوى