منتشر شد و به گوش رستم هم رسيد ولى رستم ميدانست كه شاه هاماوران آنها را به بند كشيده است . رستم نامهاى به شاه هاماوران نوشت كه كاووس شاه و همراهيانش را آزاد كند و او را وادار ننمايد كه به كشور هاماوران بيايد و با آنها جنگ كند . ولى شاه هاماوران پاسخ نامناسبى به رستم داد و رستم خشمگين شد و با سپاهى گران به هاماوران آمد و خود را به قلب سپاه زد و شاه هاماوران چون شجاعت رستم را ديد از رستم امان خواست و كاووس شاه را با پهلوانان ايران از بند رها ساخت و پيمان بست كه باج و خراجى نيز به ايران بدهد . كاووس شاه سودابه را با خود بايران آورد و ساير همراهان نيز بازگشتند .
مدتى گذشت كيكاووس به اغواى شيطان عازم رفتن به آسمان شد . شيطان به صورت غلام خوبروى خود ظاهر شد و به كاووس شاه گفت « تو آنچه را كه در زمين ميخواستى بدست آوردى و حالا نوبت آن رسيده است كه از كارهاى آسمانى آگاه باشى و بدانى كه ستارگان و ماه و خورشيد در كجايند و چگونه روز مىآيد و شب ميرود ، بايد به فكر رفتن آسمان باشى ، بهتر اينست كه از عقابهاى پرقدرت استفاده كنى » شاه مدتى در فكر رفتن به آسمان بود و عاقبت فرمودند چندين بچه عقاب از آشيانهء عقابها آوردند و مدتى آنها را با گوشت مرغ و برهء بريان پرورش دادند تا آن بچه عقابها نيرو گرفتند و هريك به قدرت شيرى شدند . آنگاه فرمود تخت زيبائى از چوب عود ساختند و چهار عقاب در چهارگوشهء تخت بستند و چهار برهء بريان نيز در بالاى سر عقابها بگوشههاى بالاى تخت آويزان كردند و كاووس شاه روى آن تخت نشست و عقابها براى خوردن گوشت بريانشده بال زدند و بسوى آسمان رفتند ولى هرگز به گوشت نرسيدند هرچه بال زدند و اوج گرفتند به ماه هم نرسيدند و عاقبت خسته شده و در محلى فرود آمدند « 1 » .
هامش
( 1 ) - در صفحه 6 همين كتاب آمده كه تخت كيكاووس در سيراف به زمين فرود آمد .