به دو گفت « اولاد مغزت ز خشم * بپرداز و بگشاى يكباره چشم
تن من مپرداز خيره ز جان * بيابى ز من هرچه پرسى نشان
كنون تا بنزديك كاووس كى * صد افكنده فرسنگ بخشنده پى
« وز آنجا سوى ديو فرسنگ صد * بيايد يكى راه دشخوار بد
« ميان دو كوهست پرهول جاى * نپرد بران آسمانش هماى
« ز ديوان جنگى ده و دو هزار * بشب پاسبانند بر كوهسار
« سر نره ديوان ديو سپيد * كزو كوه لرزان بود همچو بيد
« چو زان بگذرى سنگلاخست و دشت * كه آهو بر آن برنيارد گذشت
« وزان بگذرى رود آبست پيش * كه پهناى او از دو فرسنگ بيش
« كنا رنگ ديوى نگهبان اوى * همه نره ديوان بفرمان اوى
پراكنده در پادشاهى سوار * همانا كه هستش هزاران هزار
« چنان لشكرى با سليح و درم * نبينى يكى را از ايشان دژم
« ز پيلان جنگى هزار و دويست * كز ايشان به شهر اندرون جاى نيست
« تو تنها تنى و اگر ز آهنى * بسائى بسوهان اهريمنى »
رستم خنديد و در پاسخ اولاد گفت :
« ببينى كزين يك تن پيلتن * چه آيد بدان نامدار انجمن »
آنگاه رستم سوار بر رخش شد و اولاد را هم دواندوان پيش خود برد و بالاخره بكوهى بنام « اسپروز » رسيدند . كاوس شاه و دلاوران ايرانى در آن كوه با ديو سپيد جنگيده بودند رستم از اولاد پرسيد آنجا كجاست كه آتش برافروختهاند ، اولاد گفت آنجا محل ديوانى چون « پولاد » و « ارژنگ » و « بيد » است كه همه پهلوانان و گماشتگان ديو سپيدند . رستم در همانجا از اسب پياده شد و اولاد را به درختى بست و خود خوابيد :
نياسود تيره شب و پاك روز * هميراند تا پيش كوه اسپروز
بدانجا كه كاووس لشكر كشيد * ز ديو و ز جادو به دو بد رسيد
چو يك نيمه بگذشت از تيرهشب * خروش آمد از دشت و بانگ جلب
بمازندران آتش افروختند * بهر جاى شمعى همى سوختند
تهمتن به اولاد گفت « آن كجاست * كه آتش برآيد ز چپ و ز راست ؟ »
« سپهبد چو پولاد و ارژنگ و بيد * همه پهلوانان ديو سپيد »
بخفت آنزمان رستم جنگجوى * چو خورشيد تابنده بنمود روى
به پيچيد اولاد را بر درخت * ببند كمندش بياويخت سخت
بزين اندر افكند گرزنيا * هميرفت يكدل پر از كيميا