تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤
به دو گفت « اولاد مغزت ز خشم * بپرداز و بگشاى يكباره چشم تن من مپرداز خيره ز جان * بيابى ز من هرچه پرسى نشان كنون تا بنزديك كاووس كى * صد افكنده فرسنگ بخشنده پى « وز آنجا سوى ديو فرسنگ صد * بيايد يكى راه دشخوار بد « ميان دو كوهست پرهول جاى * نپرد بران آسمانش هماى « ز ديوان جنگى ده و دو هزار * بشب پاسبانند بر كوهسار « سر نره ديوان ديو سپيد * كزو كوه لرزان بود همچو بيد « چو زان بگذرى سنگلاخست و دشت * كه آهو بر آن برنيارد گذشت « وزان بگذرى رود آبست پيش * كه پهناى او از دو فرسنگ بيش « كنا رنگ ديوى نگهبان اوى * همه نره ديوان بفرمان اوى پراكنده در پادشاهى سوار * همانا كه هستش هزاران هزار « چنان لشكرى با سليح و درم * نبينى يكى را از ايشان دژم « ز پيلان جنگى هزار و دويست * كز ايشان به شهر اندرون جاى نيست « تو تنها تنى و اگر ز آهنى * بسائى بسوهان اهريمنى »
رستم خنديد و در پاسخ اولاد گفت :
« ببينى كزين يك تن پيلتن * چه آيد بدان نامدار انجمن »
آنگاه رستم سوار بر رخش شد و اولاد را هم دوان‌دوان پيش خود برد و بالاخره بكوهى بنام « اسپروز » رسيدند . كاوس شاه و دلاوران ايرانى در آن كوه با ديو سپيد جنگيده بودند رستم از اولاد پرسيد آنجا كجاست كه آتش برافروخته‌اند ، اولاد گفت آنجا محل ديوانى چون « پولاد » و « ارژنگ » و « بيد » است كه همه پهلوانان و گماشتگان ديو سپيدند . رستم در همانجا از اسب پياده شد و اولاد را به درختى بست و خود خوابيد :
نياسود تيره شب و پاك روز * هميراند تا پيش كوه اسپروز بدانجا كه كاووس لشكر كشيد * ز ديو و ز جادو به دو بد رسيد چو يك نيمه بگذشت از تيره‌شب * خروش آمد از دشت و بانگ جلب بمازندران آتش افروختند * بهر جاى شمعى همى سوختند تهمتن به اولاد گفت « آن كجاست * كه آتش برآيد ز چپ و ز راست ؟ » « سپهبد چو پولاد و ارژنگ و بيد * همه پهلوانان ديو سپيد » بخفت آنزمان رستم جنگجوى * چو خورشيد تابنده بنمود روى به پيچيد اولاد را بر درخت * ببند كمندش بياويخت سخت بزين اندر افكند گرزنيا * هميرفت يكدل پر از كيميا