يكى طاس مى بر كفش برنهاد * ز دادار نيكى دهش كرد ياد
چو آواز داد از خداوند مهر * دگرگونه برگشت جادو به چهر
سيه گشت چون نام يزدان شنيد * تهمتن سبك چون به دو بنگريد
بينداخت از باد خم كمند * سر جادو و آورد ناگه ببند
بپرسيد و گفتش « چه چيزى بگوى ؟ * بر آنگونه كت هست بنماى روى »
يكى گنده پيرى شد اندر كمند * پرآژنگ و نيرنگ و بند و گزند
ميانش به خنجر به دو نيم كرد * دل جادوان را پر از بيم كرد
5 - اسير كردن اولاد :
رستم پس از كشتن گنده پير جادو به راه خويش ادامه داد و به مرغزارى رسيد و چشمهء آبى ديد . چون خسته بود از رخش پائين آمد و لگام از سرش بيرون آورد و رهايش كرد و خود نيز به استراحت پرداخت . دشتبان چون اسب را در چراگاه خويش ديد آشفته شد و نزد رستم آمد و او را خفته ديد چوبى به پاى رستم زد و از خواب بيدارش كرد :
چو در سبزه ديد اسبر ادشتبان * گشاده زبان شد دمان و دنان
سوى رستم و رخش بنهاد روى * يكى چوب زد گرم بر پاى اوى
چو از خواب بيدار شد پيلتن * به دو دشتبان گفت « كاى اهرمن
« چرا اسب در خويد بگذاشتى * بر رنج نابرده برداشتى ؟ »
رستم دو گوش او را گرفت و از جايش كند و بر كف دستش نهاد :
ز گفتار او تيز شد مرد هوش * بجست و گرفتش يكايك دو گوش
بيفشرد و بركند هر دو ز بن * نگفت از بد و نيك با او سخن
دشتبان پيش اولاد پهلوان آن سرزمين رفت و از رستم نزد او شكايت كرد چون اولاد گوشهاى بريدهء دشتبان را ديد و سخنان او را شنيد پيش رستم آمد :
سبك دشتبان گوشها برگرفت * غريوان از او ماند اندر شگفت
بدان مرز اولاد بد پهلوان * يكى نامدارى دليرى جوان
بشد دشتبان نزد او با خروش * پر از خون بر و دست و كنده دو گوش
همى گشت اولاد در مرغزار * ابا نامداران خنجر گزار