چو از دشتبان آن سخنها شنيد * بنخجير گه بر پى شير ديد
عنان را بپيچيد با سركشان * بدانسو كه بد از تهمتن نشان
اولاد نام رستم و سبب آمدن او به آن ديار را پرسيد :
به دو گفت اولاد « نام تو چيست ؟ * چه مردى و شاه و پناه تو كيست ؟ »
و رستم در پاسخ گفت :
چنين گفت رستم كه « نام من ابر * اگر بر نويسد بكام هژبر
« همه نيزه و تيغ بار آورد * سرانرا سر اندر كنار آورد
« تو با اين سپه پيش من راندى * همى گوز بر گنبد افشاندى »
آنگاه رستم مانند شير خود را به ميان سپاه اولاد زد و همه افراد او را بكشت و تعدادى نيز متوارى شدند و اولاد را اسير كرد :
نهنگ بلا بركشيد از نيام * بياويخت از پيش زين خم خام
چو شير اندر آمد ميان رمه * بكشت آنكه بودند پيشش همه
شكسته شد آن لشكر از پهلوان * گريزان برفتند تيره روان
هميرفت رستم چو پيل دژم * كمندى ببازو در آن شصت خم
به اولاد چون رخش نزديك شد * بكردار شب روز تاريك شد
بيفكند رستم كمند دراز * بخم اندر آمد سر سرفراز
ز اسب اندر آمد دو دستش ببست * به پيش اندر افكند و خود برنشست
سپس رستم به اولاد گفت كه « اگر آنچه از تو پرسم راست بگوئى تو را رها ميسازم و پادشاهى مازندران را براى تو ميگيرم و اگر دروغ بگوئى تو را ميكشم . بگو ببينم جائى كه كاوس شاه و همراهيانش را به بند كشيدهاند كجاست ؟ و محل ديو سپيد كجاست و از اينجا چقدر راه است ؟ » :
به دو گفت « اگر راست گوئى سخن * ز كژى نه سر يابم از تو نه بن
« نمائى مرا جاى ديو سپيد * همان جاى پولاد غندى و بيد
« به جائى كه بسته است كاووس شاه * كسى كاين بدىها نمود است راه
« نمائى و پيدا كنى راستى * نيارى بداد اندرون كاستى
« من اين تاج و اين تخت و گرز گران * بگردانم از شاه مازندران
« تو باشى بر اين بوموبر شهريار * گر ايدون كه كژى نيارى به كار
« وگر كژى آرى بگفت اندرون * روان سازم از چشم تو جوى خون »
اولاد در پاسخ رستم گفت « تو اگر به من قول بدهى كه آنچه گفتى راست است و مرا نكشى آنچه پرسيدى بدرستى پاسخ مىدهم » :