« چنين گفت فرزانه مردى پزشك * كه چون خون او را بسان سرشك
« چكانى سه قطره به چشم اندرون * شود تيرگى پاك با خون برون »
سپس باتفاق اولاد از نزديك كاووس شاه به محل ديو سپيد رفتند :
گو پيلتن جنگ را ساز كرد * وز آنجايگه رفتن آغاز كرد
ابا خويشتن برد اولاد را * هميراند مر رخش چون باد را
هنگاميكه رخش به يكى از آن هفت كوه رسيد نره ديوهاى زيادى از دور نمايان شد و رستم از اولاد پرسيد چكار بايد بكنيم و چه وقت بايد از اين كوه بگذريم تا در امان باشيم . اولاد در پاسخش گفت هنگاميكه آفتاب كاملا بالا بيايد و هوا گرم شود ديوان همه بخواب ميروند و بهترين موقع همان هنگام است كه بايد وارد جايگاه ديو سپيد شوى . رستم و اولاد صبر كردند تا آفتاب بالا آمد و هوا گرم شد . حالا وقت آن رسيده بود كه از كوهها بگذرند . رستم سوار بر رخش شده و به چالاكى از كوه گذشت و هر ديوى را بر سر راه خود ديد با خنجر سر بريد و به غارى كه ديو سپيد در آنجا بود رسيد .
چون غار خيلى تاريك بود ابتدا چشمش جائى را نديد و رستم كمى چشمش را ماليد و در انتهاى غار ديو سپيد را ديد كه مانند كوهى بزرگ آرميده است ولى در كشتن او عجلهاى نكرد و او را از خواب بيدار نمود و با او گلاويز شد و يك تيغ بر كمرش زد و يكران و يكپاى ديو سپيد را بريد . ديو با يكپايش ايستادگى كرد و با رستم گلاويز شد و خون بسيارى از هر دو آنها برفت . زمين غار از خون آنها گل شد . رستم با خود انديشيد كه اگر او جان سالم بدر ببرد عمر جاودانى پيدا خواهد كرد . پس از كشمكش زياد رستم نام خدا را بر زبان آورد و با خنجرش دل ديو سپيد را دريد و جگرش را از درون تيرهاش بيرون كشيد . ( ش 34 - 38 - 39 و 40 )
آنگاه رستم جامهء جنگ از تنش بيرون آورد و سر بر خاك نهاد و با ايزد خود به راز و نياز پرداخت و او را ستايش كرد . سپس