تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥
يكى مغفر خسروى بر سرش * خوى آلوده ببر بيان در برش
كمى از روز گذشت و رستم سوار بر رخش شد و به جايگاه ارژنگ ديو رسيد .

6 - كشتن ارژنگ‌ديو و ديوان ديگر :

پس از اينكه ارژنگ‌ديو را ديد بر سرش زد و سرش را از تن جدا كرد . ديوان چون چنين ديدند ترسيدند و رستم همهء آنها را كشت و دوباره پيش اولاد برگشت :
به ارژنگ سالار بنهاد روى * چو آمد بلشگرگه جنگجوى يكى نعره زد در ميان گروه * كه گفتى بدريد دريا و كوه برون جست از آن چشمه ارژنگ ديو * چو آمد بگوشش از آن‌سان غريو چو رستم بديدش برانگيخت اسب * بيامد بر او چو آذر گشسب سر و گوش بگرفت و يالش دلير * سر از تن بكندى بكردار شير پر از خون سر ديو كنده ز تن * بينداخت زانسو كه بد انجمن چو ديوان بديدند كوپال اوى * بدريد دلشان ز چنگال اوى نكردند ياد از بروبوم و رست * پدر بر پسر بر همى راه جست برآهيخت شمشير كين پيلتن * ز ديوان بپرداخت آن انجمن چو برگشت خورشيد گيتىفروز * بيامد دمان تا بكوه اسپروز
آنگاه اولاد را از درخت باز كرد و از او پرسيد محلى را كه كاوس شاه و دليران ديگر ايران دربندند كجاست ؟ اولاد او را راهنمائى كرد :
ز اولاد بگشاد خم كمند * نشستند زير درخت بلند تهمتن ز اولاد پرسيد راه * به شهرى كجا بود كاوس شاه چو بشنيد از او تيز بنهاد روى * پياده دوان پيش او راه جوى چو آمد به شهر اندرون تاج‌بخش * خروشى برآورد چون رعد رخش چو بشنيد كاووس آواز اوى * بدانست انجام و آغاز اوى بايرانيان گفت پس شهريار * كه « ما را سرآمد بد روزگار « خروشيدن رخشم آمد به گوش * روان و دلم تازه شد زان خروش « بگاه قباد اينچنين شيهه كرد * كجا كرد با شاه تركان نبرد » هميگفت لشكر كه « كاووس شاه * ز بند گرانش شده جان تباه خرد از سرش رفته و هوش و فر * تو گوئى همى خواب گويد مگر »
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 365 | غلامرضا معصومى