بيامد هم اندر زمان پيش اوى * يل آتشافروز پرخاشجوى
چنان كه در بالا ياد شد هنگاميكه رستم نزديك شاه شد اسب شيههاى كشيد و كاووس شاه خوشحال شد و دانست كه براى نجات او آمدهاند . هنگاميكه رستم به خدمت شاه رسيد . شاه كاووس شاد گشت و خدا را شكر كرد و رستم را به آغوش كشيد و از رنج راه و حال زال پرسيد . كاووس شاه به رستم فرمود كه بايد رخش را از نظر ديوان پنهان كنى تا كسى از آمدن تو به اين ديار آگاه نشود و گرنه زحمتهاى تو همه بىنتيجه خواهد شد . شاه خانه ديو سپيد را برستم نشان داد و گفت به يارى يزدان برو و او را بكش . براى رسيدن به محل ديو سپيد بايد از هفت كوه بگذرى و در سر راهت گروه بيشمارى از ديوان را بكشى تا غارى را بيابى كه ديو سپيد درون آنست . اگر بتوانى او را بكشى همه سپاهيان را شاد و چشمان مرا كه تيره شده درمان خواهى بخشيد زيرا براى شفاى دو چشم من خوندل و مغز ديو سپيد را تجويز كردهاند . اگر سه قطره از خون دل ديو سپيد به چشم من چكانيده شود تيرگى آن از بين خواهد رفت :
چو نزديك كاووس شد پيلتن * همه سرفرازان شدند انجمن
غريويد بسيار و بردش نماز * بپرسيدش از رنجهاى دراز
گرفتش بآغوش كاووس شاه * ز زالش بپرسيد و از رنج راه
به دو گفت « پنهان از اين جادوان * همى رخش را كرد بايد نهان
« چو آيد بديو سپيد آگهى * كز ارژنگ شد روى گيتى تهى
« همه رنجهاى تو بىبر شود * ز ديوان جهان پر ز لشكر شود
« تو اكنون ره خانهء ديو گير * برنج اندر آور تن و تيغ و تير
« مگر يار باشدت يزدان پاك * سر جادوان اندر آرى به خاك
« گذر كرد بايد ابر هفت كوه * ز ديوان بهرجا گروها گروه
« يكى غار پيش آيدت هولناك * چنان چون شنيدم پر از ترس و باك
« گذارش پر از نره ديوان جنگ * همه رزمرا ساخته چون پلنگ
« بغار اندرون گاه ديو سپيد * كزويند لشكر به بيم و اميد
« توانى مگر كردن او را تباه * كه اويست سالار و پشت سپاه
« سپه را ز غم چشمها تيره شد * مرا ديده از تيرگى خيره شد
« پزشكان كه ديدند كردند اميد * به خون دل و مغز ديو سپيد