4 - هلاك كردن گنده پير جادو :
چون رستم اژدها را كشت سوار بر رخش شد و به راه افتاد تا به محلى رسيد كه بسيار سرسبز و خوش آب و هوا بود و چشمهاى ديد كه غذاهاى گوناگون و گوشت شكار بريانشده و نمكدان در كنارش ، در سفرهاى چيده شده ، چون گرسنه و خسته بود بهتر دانست كه از اسب فرود آيد و نان و آبى بخورد و خستگى خويش را بگيرد :
درخت و گيا ديد و آب روان * چنان چون بود جاى مرد جوان
چو چشم تذروان يكى چشمه ديد * يكى جام زرين برش پر نبيد
يكى غرم بريان و نان از برش * نمكدان و ريچال گرد اندرش
خور جادوان بد چو رستم رسيد * از آواز او ديو شد ناپديد
اما رستم چون سفرهء رنگينى را در آن بيابان يافت با خود فكر كرد كه بيابان كجا و اين غذاها كجا حتما خداوند مرا يارى كرده است و اين سفره را كسى براى من چيده است اين بود كه « رود » را برداشت و نواخت و با آواز بلند سرگذشت خود را گفت :
ابا مى يكى نغز طنبور بود * بيابان كجا خانهء سور بود
تهمتن مر او را ببر درگرفت * بزد رود و گفتارها برگرفت
زن جادوگرى كه اين سفره را چيده بود و با آمدن رستم خود را پنهان كرده بود خود را كاملا آرايش كرد و پيش رستم آمد و در كنارش نشست . رستم خدا را سپاس گفت كه در دشت مازندران مى ، رود و زن جوانى يافته است و ندانست كه آن زن جادوگر پيرى است و دشمن اوست . چون رستم نام خدا را بر زبان آورد پيرزن جادوگر به چهره اولى و اصلى خود برگشت و رستم دانست كه او جادوگر است و قصد جانش را كرده است :
بياراست رخرا بسان بهار * و گر چند زيبا نبودش نگار
بر رستم آمد پر از رنگ و بوى * بپرسيد و بنشست نزديك اوى
تهمتن به يزدان نيايش گرفت * جهانآفرين را ستايش گرفت
كه در دشت مازندران يافت خوان * مى ورود با ميگسار جوان
ندانست كو جادوى ريمنست * نهفته برنگ اندر اهريمنست