و اينبار رستم اژدها را ديد و او را كشت :
سوم ره بخواب اندر آمد سرش * ز ببر بيان داشت پوشش برش
بغريد باز اژدهاى دژم * همى آتش افروخت گفتى بدم
چراگاه بگذاشت رخش آنزمان * نيارست رفتن بر پهلوان
دلش زان شگفتى به دو نيم بود * كش از رستم و اژدها بيم بود
هم از مهر مهتر دلش نارميد * چو باد دمان سوى رستم دويد
خروشيد و جوشيد و بركند خاك * ز نعلش زمين شد همه چاكچاك
چو بيدار شد رستم از خواب خوش * برآشفت با بارهء دستكش
چنان خواست روشن جهانآفرين * كه پنهان نكرد اژدها را زمين
بدان تيرگى رستم او را بديد * سبك تيغ تيز از ميان بركشيد
بغريد بر سان ابر بهار * زمين كرد پر آتش كارزار
بدان اژدها گفت « برگوى نام * كزين پس نبينى تو گيتى بكام
« نبايد كه بينام بر دست من * روانت برآيد ز تاريك تن »
اژدها غرشى كرد و گفت كه اين دشت به من سپرده شده است و پرندهاى نبايد از آسمانش بپرد نام تو چيست چرا به اينجا آمدهاى ؟
رستم نامش را گفت و به اژدها حمله كرد و با او گلاويز شد چيزى نمانده بود كه اژدها رستم را از پاى درآورد كه رخش بكمك رستم آمد و گوش اژدها را با دندانش كند و رستم اژدها را كشت و نيايش بدرگاه خداوند كرد :
بدانسان بياويخت با پيلتن * تو گفتى برستم درآمد شكن
چو زور تن اژدها ديد رخش * كز آنسان برآويخت با تاجبخش
بماليد گوش و درآمد شگفت * بكند اژدها را بدندان دو كفت
بدريد چرمش بدانسان كه شير * درو خيره شد پهلوان دلير
بزد تيغ و انداخت از تن سرش * فروريخت چون رود خون از برش
زمين شد به زير اندرش ناپديد * يكى چشمهء خون از او بردميد
تهمتن از او در شگفتى بماند * همى پهلوى نام يزدان بخواند
به يزدان چنين گفت « كاى دادگر * تو دادى مرا دانش و زور و فر
« كه پيشم چه شير و چه ديو و چه پيل * بيابان بىآب و درياى نيل
« بدانديش بسيار و گر اندكيست * چو خشم آورم پيش چشمم يكيست »