تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 359

مساهمون:

ص٣٥٩
نمىديد بر چاره جستن رهى * سوى آسمان كرد روى آنگهى چنين گفت « كاى داور دادگر * همه رنج و سختى تو آرى بسر « گر ايدون كه خشنودى از رنج من * بدان گيتى آكنده شد گنج من « بپويم همى تا مگر كردگار * دهد شاه كاوسرا زينهار « هم ايرانيان را ز چنگال ديو * گشايد بىآزار كيهان خديو » تن پيلوارش چو اين گفته شد * شد از تشنگى سست و آشفته شد بيفتاد رستم بر آن گرم خاك * زبان گشته از تشنگى چاك‌چاك همانگه يكى ميش نيكو سرين * به‌پيمود پيش تهمتن زمين از آن رفتن ميش انديشه خاست * بدل گفت « آبشخور اينجا كجاست ؟ « همانا كه بخشايش كردگار * فراز آمدست اندرين روزگار » بيفشرد شمشير بر دست راست * به زور جهاندار بر پاى خاست بشد بر پى ميش و تيغش بچنگ * گرفته بدست دگر پالهنگ بره بر يكى چشمه آمد پديد * كه ميش سرافراز آنجا رسيد تهمتن سوى آسمان كرد روى * چنين گفت « كاى داور راستگوى « تو گفتى كه من دادگر داورم * به سختى ستمديده را ياورم « برين چشمه جاى پى ميش نيست * همان غرم دشتى مرا خويش نيست « به جائى كه تنگ اندر آمد سخن * پناهت بجز پاك يزدان مكن »

3 - كشتن اژدها :

چون شب شد رستم سفارش لازم به رخش كرد و خوابيد ولى اژدهائى نمايان گرديد :
ز دشت اندر آمد يكى اژدها * كزو پيل گفتى نيابد رها نخستين سوى رخش بنهاد روى * دوان رخش شد پيش ديهيم جوى همى كوفت بر خاك روئينه سم * چو تندر خروشيد و افشاند دم تهمتن چو از خواب بيدار شد * سر پرخرد پر ز پيكار شد بگرد بيابان همى بنگريد * شد آن اژدهاى دژم ناپديد
رستم چون چيزى نديد دوباره خوابيد ولى اژدها باز نمايان شد و رخش پيش رستم آمد و سم بر زمين كوبيد آنگاه برخش گفت اگر اين‌بار هم مرا بى جهت از خواب بيدار كنى سرت را خواهم بريد . چون رستم خوابيد براى سومين بار اژدها نمايان شد آنگاه رخش خواست خود اژدها را بكشد ولى صدايش رستم را از خواب بيدار كرد