نمىديد بر چاره جستن رهى * سوى آسمان كرد روى آنگهى
چنين گفت « كاى داور دادگر * همه رنج و سختى تو آرى بسر
« گر ايدون كه خشنودى از رنج من * بدان گيتى آكنده شد گنج من
« بپويم همى تا مگر كردگار * دهد شاه كاوسرا زينهار
« هم ايرانيان را ز چنگال ديو * گشايد بىآزار كيهان خديو »
تن پيلوارش چو اين گفته شد * شد از تشنگى سست و آشفته شد
بيفتاد رستم بر آن گرم خاك * زبان گشته از تشنگى چاكچاك
همانگه يكى ميش نيكو سرين * بهپيمود پيش تهمتن زمين
از آن رفتن ميش انديشه خاست * بدل گفت « آبشخور اينجا كجاست ؟
« همانا كه بخشايش كردگار * فراز آمدست اندرين روزگار »
بيفشرد شمشير بر دست راست * به زور جهاندار بر پاى خاست
بشد بر پى ميش و تيغش بچنگ * گرفته بدست دگر پالهنگ
بره بر يكى چشمه آمد پديد * كه ميش سرافراز آنجا رسيد
تهمتن سوى آسمان كرد روى * چنين گفت « كاى داور راستگوى
« تو گفتى كه من دادگر داورم * به سختى ستمديده را ياورم
« برين چشمه جاى پى ميش نيست * همان غرم دشتى مرا خويش نيست
« به جائى كه تنگ اندر آمد سخن * پناهت بجز پاك يزدان مكن »
3 - كشتن اژدها :
چون شب شد رستم سفارش لازم به رخش كرد و خوابيد ولى اژدهائى نمايان گرديد :
ز دشت اندر آمد يكى اژدها * كزو پيل گفتى نيابد رها
نخستين سوى رخش بنهاد روى * دوان رخش شد پيش ديهيم جوى
همى كوفت بر خاك روئينه سم * چو تندر خروشيد و افشاند دم
تهمتن چو از خواب بيدار شد * سر پرخرد پر ز پيكار شد
بگرد بيابان همى بنگريد * شد آن اژدهاى دژم ناپديد
رستم چون چيزى نديد دوباره خوابيد ولى اژدها باز نمايان شد و رخش پيش رستم آمد و سم بر زمين كوبيد آنگاه برخش گفت اگر اينبار هم مرا بى جهت از خواب بيدار كنى سرت را خواهم بريد .
چون رستم خوابيد براى سومين بار اژدها نمايان شد آنگاه رخش خواست خود اژدها را بكشد ولى صدايش رستم را از خواب بيدار كرد