اكنون خلاصهاى از اين هفتخان از شاهنامه فردوسى نقل مىشود :
1 - كشتن شير :
چون شب شد رستم گورى را شكار كرد و كباب نمود و رخش را نيز رها ساخت در اين موقع خوابش آمد و دراز كشيد . شيرى پيش آمد و رستم را خفته ديد و برخش حملهور شد اما رخش از خود دفاع كرد و با دو دستش بر سر شير كوبيد و شير را كشت . وقتى كه رستم از خواب بيدار شد شير را كشته يافت و رخش را سرزنش كرد كه چرا او را بيدار نكرده است و به رخش گفت « اگر تو بدست شير كشته ميشدى من چگونه ميتوانستم به مازندران بروم » :
چو يك پاس بگذشت درنده شير * به سوى كنام خود آمد دلير
به نى بر يكى پيلتن خفته ديد * بر او يكى اسب آشفته ديد
سوى رخش رخشان بيامد دمان * چو آتش بجوشيد رخش آنزمان
دو دست اندر آورد و زد بر سرش * همه تيزدندان به پشت اندرش
هميزدش بر خاك تا پاره كرد * ددى را بدان چاره بيچاره كرد
چو بيدار شد رستم تيزچنگ * جهان ديد بر شير تاريك و تنگ
چنين گفت « كاى رخش ناهوشيار * كه گفتت كه با شير كن كارزار ؟
« اگر تو شدى كشته بر دست اوى * من اين ببر و اين مغفر جنگجوى
« چگونه كشيدى بمازندران * كمند و كمان تيغ و گرز گران ؟
« چرا نامدى نزد من با خروش ؟ * خروش توام چون رسيدى به گوش
« سرم گر ز خواب خوش آگه شدى * ترا جنگ با شير كوته شدى »
2 - نجات از گرما و تشنگى :
رستم مدتى راه پيمود و به بيابان بىآب و علفى رسيد گرما و بىآبى درد بزرگى بود و با نيايش بدرگاه خداوند بالاخره رستم از آن بيابان جان سالم بدر برد :
بيابان بىآب و گرماى سخت * كزو مرغ گشتى به تن لختلخت
چنان گرم گرديد هامون و دشت * تو گفتى كه آتش برو برگذشت
پياده شد از اسب و ژوبين بدست * همى رفت پويان بكردار مست