تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 358

مساهمون:

ص٣٥٨
اكنون خلاصه‌اى از اين هفت‌خان از شاهنامه فردوسى نقل مىشود :

1 - كشتن شير :

چون شب شد رستم گورى را شكار كرد و كباب نمود و رخش را نيز رها ساخت در اين موقع خوابش آمد و دراز كشيد . شيرى پيش آمد و رستم را خفته ديد و برخش حمله‌ور شد اما رخش از خود دفاع كرد و با دو دستش بر سر شير كوبيد و شير را كشت . وقتى كه رستم از خواب بيدار شد شير را كشته يافت و رخش را سرزنش كرد كه چرا او را بيدار نكرده است و به رخش گفت « اگر تو بدست شير كشته ميشدى من چگونه ميتوانستم به مازندران بروم » :
چو يك پاس بگذشت درنده شير * به سوى كنام خود آمد دلير به نى بر يكى پيلتن خفته ديد * بر او يكى اسب آشفته ديد سوى رخش رخشان بيامد دمان * چو آتش بجوشيد رخش آنزمان دو دست اندر آورد و زد بر سرش * همه تيزدندان به پشت اندرش هميزدش بر خاك تا پاره كرد * ددى را بدان چاره بيچاره كرد چو بيدار شد رستم تيزچنگ * جهان ديد بر شير تاريك و تنگ چنين گفت « كاى رخش ناهوشيار * كه گفتت كه با شير كن كارزار ؟ « اگر تو شدى كشته بر دست اوى * من اين ببر و اين مغفر جنگجوى « چگونه كشيدى بمازندران * كمند و كمان تيغ و گرز گران ؟ « چرا نامدى نزد من با خروش ؟ * خروش توام چون رسيدى به گوش « سرم گر ز خواب خوش آگه شدى * ترا جنگ با شير كوته شدى »

2 - نجات از گرما و تشنگى :

رستم مدتى راه پيمود و به بيابان بىآب و علفى رسيد گرما و بىآبى درد بزرگى بود و با نيايش بدرگاه خداوند بالاخره رستم از آن بيابان جان سالم بدر برد :
بيابان بىآب و گرماى سخت * كزو مرغ گشتى به تن لخت‌لخت چنان گرم گرديد هامون و دشت * تو گفتى كه آتش برو برگذشت پياده شد از اسب و ژوبين بدست * همى رفت پويان بكردار مست
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 358 | غلامرضا معصومى