ديگر رود . گيو فرمان شاه را اطاعت كرد و يكهفته گذشت خبر به شاه مازندران رسيد شاه مازندران خشمناك شد و بوسيلهء ديوى بنام « سنجه » پيامى به ديو سپيد فرستاد و او را از آمدن سپاه ايران به مازندران آگاه كرد و گفت كه « اگر تو بداد ما نرسى در مازندران هيچكس زنده نخواهد ماند » :
ز ديوان به پيش اندرش سنجه بود * كه جان و دلش زان سخنرنجه بود
به دو گفت « رو نزد ديو سپيد * چنان رو كه بر چرخ گردنده شيد
« بگويش كه آمد بمازندران * بغارت از ايران سپاه گران
« همه شهر مازندران سوختند * بجنگ آتش كينه افروختند
« كنون گر نباشى تو فريادرس * نبينى بمازندران زنده كس »
ديو سپيد پس از شنيدن پيام شاه مازندران در پاسخش چنين گفت :
« بيايم كنون با سپاهى گران * پى او ببرم ز مازندران »
چون شب شد ديو سپيد جادو كرد و دود سياهى چشم همه سپاه ايران را تاريك ساخت و چشم كاووس شاه هم نابينا شد . ديو سپيد كاووس شاه را سرزنش كرد كه چرا بمازندران آمده است مگر از وجود ديو سپيد آگاه نبوده است . همه ايرانيان را در محلى زندانى كرده و 12 هزار از ديوان را پاسدار آنها ساخت و سپس به محل خود كه غارى بود برگشت .
شاه كاووس قاصدى براى زال بزابلستان فرستاد و او را از ماجرا آگاه ساخت و از او براى رهائى خود و سپاهش يارى طلبيد .
زال رستم را خواست و به او گفت كه تو بايد چارهء اين كار را بكنى و كاووس شاه را با سپاه ايران نجات دهى چون من ديگر پير شدهام :
برستم چنين گفت دستان سام * كه « شمشير كوته شد اندر نيام
« نشايد كزين پس چميم و چريم * و گر خويشتن تخت را پروريم
« كه شاه جهان در دم اژدهاست * بر ايرانيان بر چه مايه بلاست
« كنون كرد بايد ترا رخش زين * بخواهى به تيغ جهانبخش كين
« همانا كه از بهر اين روزگار * همى پرورانيدمت بر كنار
« مر اين كارها را تو زيبى كنون * مرا سال شد از دو صد بر فزون