مىكنند ؛ روزى يك قرص نان و خيار به دو داده از خوردن آب سرد منع كرده و از آب متعفن حوض - كه در باغ است - مصرف مىكنند . يك هفته و ده روز با اين حالت بيچارگى و فلاكت مىماند تا نوبهء استنطاق به او مىرسد . در آخر ، معلوم مىشود كه اين بينوا آدم سالم است ، اشتباها ، عوض [ على ] دلاك ، على دلال را آوردند ، مرخصش مىكنند .
مثلا « آقا سيد جمال » - كه مفقود است - گفتند شايد از استادى در خانهء خودش است . حكم شد بروند خانهاش را جستوجو نمايند ، به خانهء حاجى محمود تبريزى - كه در جنب خانه آقا سيد جمال باشد - ريخته خانه را تاراج كردند ؛ بعد كشف به عمل آمد اين نه خانهء آقا سيد جمال است ، بلكه خانهء همسايه اوست . اما اشياء خانه تاراج شد ، پس ندادند ، بردند . مختصر ، هر كس كه از درباريان با هر كس غرض و عنادى و قصد انتقامى دارد ، بدون اينكه شاه يا بزرگان دربار خبر داشته باشند ، حكم مىكند او را مىگيرند ، اذيت مىكنند ، تاراج مىنمايند . يك شب ، ريخته آقا شفيع و ميرزا على اكبر ، صرافان تبريزى ، را گرفته كشان كشان به باغ برده حبس و زنجير كردند . صبح از شاه پرسيدند كه گفت : « من خبر ندارم ، نگفتهام اينها را بگيرند « 1 » » . از امير بهادر پرسيدند گفت : « اطلاع ندارم . » و از حاجب الدوله پرسيدند گفت : « نمىدانم . » هر كس از درباريان سؤال كردند : « آخر به امر و اشارهء كه اينها را گرفته آوردند ؟ » احدى جواب نداد . از اشخاصى كه از مأمورين آنها را گرفته آوردند خود زنجير كرده بودند پرسيدند : « آخر كه به شما گفت اينها را گرفتيد ؟ » گفتند : « ما نگرفتهايم . ما خبر نداريم . » بعد از آنكه چند تكه اسباب خانه را مأمورين از ايشان برده و ساعت و پول نقد - كه در برداشتند - گرفته شده آنها را مرخص كردند .
اگر بخواهيم از حركات زشت نانجيب امير بهادر بنويسيم ، مثنوى هفتاد من كاغذ مىشود . كسانى كه از علما و اعزه و اشراف دستگير و حبس بودند ، او چه شماتتها كرد و چه فحشها داد ، چه رجزخوانىها نمود ! هر كس را كه مىخواستند تلف كنند در بالاى او يك شعر مناسب از فردوسى مىخواند . قاضى وزارت عدليه را زهر دادند ، در روى خاك جان مىداد ، امير بهادر استهزا كرده شعر بر او خوانده مىخنديد . مىگفت : « پدر سوخته جان سگ دارد . » از آن طرف مىپرسيد : « هنوز تمام نشده ؟ هى زن قحبه ! » در روز اول كه آقا سيد عبد الله و آقا سيد محمد و چند نفر از وكلا و مردمان مختلف را گرفته در
هامش
( 1 ) . يزيد بن معاويه در واقعهء كربلا همچنين به حضرت على ابن الحسين گفت كه از اين واقعه خبر ندارم .
( حاشيهء اصل كتاب ) .