تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 712

مساهمون:

ص٧١٢
محروم ماند ، آن هم در اين عصر تمدن و ترقى كه در بيست سال مملكت بىعلم وحشى بلغار - كه غير از شيرفروشى تجارت و به جز چوپانى حرفت نداشتند - به اين مرتبه كه حالا داراى 350000 لشكر حاضر يراق با همه اسلحه و مهمات هستند كه در يك ماه همه را زير سلاح مىآورد و در اين اوان ترقى با يك حسن توجه مقادو ملت ژاپون را به اين قدرت فوق التصور رسانيد . كذا تمام دول با همه اين قدرت و شوكت روز به روز بر دولت و سطوت خويش مىافزايند . همهء اين ترقى و عزت از بركت مدارس و علوم است كه ناصر الدين شاه اعدى عدو اين كلمه بود و پيدا كرد براى خود امينى ، كه خائن‌تر از خود بود ، او را در مسند مرحوم ميرزا تقى خان اتابك نشاند كه با [ او ] هم‌عقيده و هم‌مسلك ، دشمن علم و مدرسه بود . ميرزا على اصغر خان امين سلطان و ناصر الدين دست به دست داده مملكت را خراب ، ملت را پايمال ، خزانه را تهى و شجاعت را زبون و غيرت را سرنگون كردند . بىحميتى و بىغيرتى را رواج ، بىناموسى و هرزه‌درايى و مسخرگى را پيشه ، بىحجابى و بىناموسى را عادت و توپخانه و زنبوركخانه و شترخانه و لشكر سواره و پياده را نابود و اهل ايران را - كه مادى و معنوى وقار و تمكين بود - خصوصا ايل جليل قاجار را ، آن هم از بىمبالاتى و هرزه‌درايى امين خائن منسوخ گشت . « منيجه » را برگماشت كه به شاهزادگان عظام و وزراى فخام روبرو فحش و ناسزا گفت . هر كس خواست دم زند سخنش در دهن ماند كه عزيز سلطان است ، فاعل مختار . اين درد بىدرمان كم‌كم سرايت به ملت كرد ، نماند از اعلى و ادنى ، وضيع و شريف ، غنى و فقير ، اصناف و تاجر ، مگر اين‌كه به اين درد مبتلا گشتند و اسم شومش را هم ديبه گذاشتند . آن وقار و تمكين و غيرت و حيثيت بر باد شد و خالهء همين عزيز سلطان بانوى بانوان شده ، عموم شاهزاده‌خانمان ، دختران و زنان وزرا و اعيان مطيع و منقاد اين زن گشتند . غرض شاه از اين مقدمه اين بود كه كسى لاف از نجابت نزند ، فخر به علم و دانش نكند ، افضليت نطلبد ؛ شرافت و علم و دانش در دربار شاه به جوى نيرزيد . الحاصل ، تمام اين بدبختىها كه امروز ملت ايران گرفتار است از شئامت ناصر الدين است ، و الا اگر مىخواستند كه عكس اين را بكنند ، مىتوان گفت كه از صد و بيست سال ، نه مثل ناصر الدين پادشاه آمده بود و نه مانند ميرزا على اصغر خان وزير مقتدر ، كه رعب و صلابت اين شاه و وزير در دل رعيت چنان مستولى بود كه كسى را ياراى نفس كشيدن نبود . اين سخن را به خود امين السلطان گفتم . چون در سؤال و جواب گفتم كه « وضع ايران و راه روش شما خوب است يا بد ؟ » گفت : « خوب نيست . »