تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 710

مساهمون:

ص٧١٠
وزرا و غيره فرستادم ، نتيجه حاصل نگشت . رفتم در پاريس به ناصر الدين شاه عريضه دادم - كه صورت عريضه را هم در حبل المتين نويسانده‌ام - مرا راندند . با همهء اين‌ها يأس به خاطر خطور نداده سياحتنامهء بدبخت ابراهيم بيگ را نوشته به هر جانب فرستادم ، به گوش كسى فرو نرفت و علاوه به اخذ و گرفت اين بنده فرمان صادر شد . علاء الملك و ارفع الدوله از اين معنى اغماض نمودند . خلاصه ، باز قدم از جد و جهد واپس نگذاشتم تا اين‌كه سرير ايران به وجود مظفر الدين شاه عادل مزين گشت . در عصر آن پادشاه رعيت‌پرور و عدالت‌گستر به كام دل رسيدم ، با كمال مسرت و شادكامى ديوان را نوشتم ، چه فايده ؟ فلك كجمدار آن‌قدر مهلت نداد كه بنيان اين بناى مقدس محكم گردد - « خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود » - آن مرحوم قانون مشروطه را گذاشت ، درگذشت و تاج و تخت را به خلف ناخلف گذاشت و اين بىرحم و مروت مانند چنگيز خونريز ، ثانى اثنين حجاج لجوج - در نهاد اين نه از حب وطن بويى نه از مردمى و انسانيت در بدنش مويى ، نه در جميع اعضاى اين از غيرت رگى ، نه صلابت حكمرانى ، نه ملاحت شاهزادگى ، نه علامت پادشاهى ، نه طلاقت لسان ، نه عذوبت بيان ، نه ملاحت ، نه صباحت ، نه در مزاجش استقامت ، نه در سخنش راستى ، نه در عهدش وفا و درستى . اعجوبهء زمان نتراشيدهء دوران قمار و محتكر سخت - روغن و گندم و ساير حبوبات جمع مىكرد انبار مىزد ، و اگر مىشنيد كه تاجرى در بيع و شرى سود داشت حكما احضار كرده شركت مىكرد . عبد دينار ، بخيل و حاسد بود ، به دراهم معدده تنزل مىكرد . از اوصاف ذميمه چيزى نبود كه در اين موجود نباشد . با وجود آن‌ها به اعتقاد بنده : « هذا سيئة من سيئات ناصر الدين شاه » ، زيرا هر افعال و اعمال ناشايست كه از اين سر زد سببش ناصر الدين شاه بود . چرا علم نياموخت ، تربيت نفرمود ، دانسته و فهميده ابواب علم و تربيت را به روى ملت و اولادش مسدود نمود ؟ گر چه اجداد آن هم عدالت‌خانه و مكتب بنا نكردند ولى آن‌ها نديده بودند ، از اين عوالم بىخبر بودند ، ليكن ناصر الدين شاه همه اين عوالم [ را ] به كرّات با چشم خود ديد . سلوك كشوردارى و رعيت‌پرورى و سرباز و سواره نگاهدارى مدرسه‌هاى نظامى و ملكى ، قدرت و شوكت و سطوت سلاطين مشروطه ، مدرسه‌هاى فرنگستان ، كوچه‌هاى پاريس ، فرنگ‌ها و انگلتره ، سربازخانه‌هاى آلمان و غيره نديده بودند . خود را شاهنشاه مىدانستند و در حقيقت قبلهء عالم مىپنداشتند . شاعرى و بديهه‌گويى و عربىدانى را ما فوق كمالات مىانگاشتند . كسى كه دايرهء نون را خوب مىكشيد و حروفات را در شكم همديگر مىگنجانيد او را صاحب قلم مىدانستند . مانند اطفال دو ساله كه بزرگ‌تر از
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 710 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو