نه كوتاه دستى و بيچارگى * نه زجر و تطاول به يكبارگى
مگو با بزرگان تو سخت و درشت * كه سندان نشايد شكستن به مشت
نخواهى كه ضايع كنى روزگار * به ناكار ديده مفرماى كار
رعيتنوازى و سرلشكرى * نه كارىست بازيچه و سرسرى
اگر تنگدستى مرو پيش يار * وگر سيم دارى بيا و بيار !
خداوند زر پر كند چشم ديو * به دام آورد صخره جن و پريو
كه گر روى بر خاك پايش نهى * جوابت نگويد به دست تهى
پند سعدى به گوش هوش شنو * ره چنين است مرد باش و برو
راز و نياز وطنيه
اى عزيزان ما به غفلت خفتهايم * خانهء دين را ز تقوى رفتهايم
نيست يك تن ره نمايد بر صواب * تا رهاند جمله ما را از سراب
كشتى ملت به طوفان اندر است * در ميان موج بىبال و پر است
نوح كو تا يابد اين كشتى نجات * خضر كو تا ره برد آب حيات ؟
سلطنت نقصان گرفت از خودسرى * مملكت ويران شده گر بنگرى
اى محبان وطن آه و امان * رفت بر عيوق گرد خانمان
چارهء بيچارگى را چاره چيست * قسمت ما در جهان آوارهگيست ؟
هان كجا رفتند آن جانهاى پاك * از چه پنهان گشته اندر زير خاك ؟
مىنخسبد يك كسى آسوده حال * شد ميان ما مگر قحط الرجال ؟
گشته ايران سربهسر ماتمسرا * بر وطن گويا به پا گشته عزا
اى وطن جانها فداى خاك تو * روح ما قربان نام پاك تو !
گشتهاى اجداد ما را رامگاه * بوى عنبر مىدهى هر صبحگاه
كحل عين از گرد راه كوى تو * قوت روح ما شميم بوى تو
دايما بود اهل تو با عز و جاه * حكمرانى كردى از ماهى به ماه
اى وطن و اى طوطى شيرينسخن * لب چرا بستى ، شدى زار و محن ؟
گو چه شد كشتى چنين پژمرده حال * بلبلآسا اوفتادى از مقال ؟
گو بيا باد خزان افسرده ساخت * لشكر دى بر گلستانت بتاخت
اين روا نبود كه زاغان جا كند * جغد در گلزار تو مأوى كند
رخ بنه بر خصم خود فرزين بگير * تا سوارانت نباشد دستگير !