تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 681

مساهمون:

ص٦٨١
نه كوتاه دستى و بيچارگى * نه زجر و تطاول به يكبارگى مگو با بزرگان تو سخت و درشت * كه سندان نشايد شكستن به مشت نخواهى كه ضايع كنى روزگار * به ناكار ديده مفرماى كار رعيت‌نوازى و سرلشكرى * نه كارىست بازيچه و سرسرى اگر تنگ‌دستى مرو پيش يار * وگر سيم دارى بيا و بيار ! خداوند زر پر كند چشم ديو * به دام آورد صخره جن و پريو كه گر روى بر خاك پايش نهى * جوابت نگويد به دست تهى
پند سعدى به گوش هوش شنو * ره چنين است مرد باش و برو

راز و نياز وطنيه

اى عزيزان ما به غفلت خفته‌ايم * خانهء دين را ز تقوى رفته‌ايم نيست يك تن ره نمايد بر صواب * تا رهاند جمله ما را از سراب كشتى ملت به طوفان اندر است * در ميان موج بىبال و پر است نوح كو تا يابد اين كشتى نجات * خضر كو تا ره برد آب حيات ؟ سلطنت نقصان گرفت از خودسرى * مملكت ويران شده گر بنگرى اى محبان وطن آه و امان * رفت بر عيوق گرد خانمان چارهء بيچارگى را چاره چيست * قسمت ما در جهان آواره‌گيست ؟ هان كجا رفتند آن جان‌هاى پاك * از چه پنهان گشته اندر زير خاك ؟ مىنخسبد يك كسى آسوده حال * شد ميان ما مگر قحط الرجال ؟ گشته ايران سربه‌سر ماتم‌سرا * بر وطن گويا به پا گشته عزا اى وطن جان‌ها فداى خاك تو * روح ما قربان نام پاك تو ! گشته‌اى اجداد ما را رام‌گاه * بوى عنبر مىدهى هر صبح‌گاه كحل عين از گرد راه كوى تو * قوت روح ما شميم بوى تو دايما بود اهل تو با عز و جاه * حكمرانى كردى از ماهى به ماه اى وطن و اى طوطى شيرين‌سخن * لب چرا بستى ، شدى زار و محن ؟ گو چه شد كشتى چنين پژمرده حال * بلبل‌آسا اوفتادى از مقال ؟ گو بيا باد خزان افسرده ساخت * لشكر دى بر گلستانت بتاخت اين روا نبود كه زاغان جا كند * جغد در گلزار تو مأوى كند رخ بنه بر خصم خود فرزين بگير * تا سوارانت نباشد دستگير !