تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 683

مساهمون:

ص٦٨٣
دوستان تو همه شد شادمان * خنگ گردون را كشيده زير ران رسم سلطانى معارف‌پرورىست * در زمين رسم عدالت گسترىست اى معارف‌پرور نيكوخصال * وى عدالت گستر فرخنده فال من صلاح مملكت گفتم تمام * نامه‌ام را ختم كردم والسلام .

صحبت ناحصان نعمان

كسى كه فرق بد و نيك از و نگشت پديد * سخن درست بگويم نمىتوانم ديد عيان نمايم از اين نغز حرف ، دانى چيست ؟ * حبيب كل خلايق ، حبيب مخلص نيست ولى موانست مردم اقتضا دارد * ازين محبت مجعول بس خلل زايد ( ! ) هر آن‌كه تخم وفا از ره نفاق افشاند * به وقت خرمنش از سوى كشتزار بماند در اين زمانه ، كسى نيست كاين به جا آرد * كه در نهايت كارش به كين سزا بايد ( ! ) شويم آدم چو برخوريم به يكديگر * به يكدگر بدهيم از ضمير خويش خبر درشتى تو و نرمى من گر انصاف است * همان حكايت زرباف و بوريا باف است يكى جنون بزرگى كه نيستش ثانى * مداخله‌ست به اصلاح جنس انسانى ز صد عمل چو تو من نيز هر دمم آگاه * كه بود بهتر اگر رفته بود ديگر راه نصيحتى كنمت بشنو و بهانه مگير * هر آن‌چه ناصح مشفق بگويدت بپذير ! ز پشت مدعيت كمترك بكن غوغا * به پشت دعوى خود ساعيانه‌رو دو سه پا !