ارباب دانش مىدانند كه در ميان اين ملت از زن ، مرد ، غنى ، فقير ، عالم ، جاهل ، شيخ و شاب چه شورش و غوغاست ، چه دست و پا مىزنند ، عشق وطن پروانهوار چهسانشان به دور شمع سلطنت و حفظ استقلاليت دولت مىگرداند . در كاغذ خود مادام اوياما مىگويد : « 170000 زن تربيت كردم كه در پرستارى مجروحين مشغولاند . » معلوم است اعضاى هيئت خيريه كه مركب از دويست و پنجاه هزار زنان است ، هيچ يك به مفت اسم خودشان را اعضا نتوانند نهاد ، از ده تا صد تومان بايد پول بدهند تا آنكه نامشان قيد به دفتر و مفتخر شوند . بلى ! در مقابل عشق حقيقى وطن هيچ جاى تعجب نيست . اين اعضا تمام درس خوانده و عالمه و از زنان كبار ملتاند . از طبقهء فقرا و همت و حميت آنها يكى را جهت نمونه ذكر نماييم : وقتى اعلان جنگ شد ، يك نفر دهاتى رفت به ديوانخانه عرض نمود : « من مىخواهم سرباز داوطلب باشم ، جنگ بروم . » بعد از رسيدگى ، جوابش دادند : « قانون اجازه نمىدهد و تو را قبول نتوانيم كرد ، جهت آنكه مادر پيرى دارى و تو را لازم است مواظبت حال مادر پيرت كنى . » هرچه اصرار كرد ، ردش نمودند . مأيوس و غمين برگشت ، در حالت يأس و گريه به مادر خود كيفيت را گفت : « چه شدى برادرم زنده بودى كه من محروم از اين فيض نماندمى ؟ تمام رفقايم رفته فيض ثواب شهادت را در راه وطن دريافته ، مرا به بهانهء آنكه مادرت بىپرستار است محروم از اين شرف ابدى نمودند . » اين را مىگفت و به هاىهاى مىگريست ، مادرش در اطاق دگر رفته كارد تيزى را حواله به دل پاك كه از حب وطن پر بود مىنمايد و فرياد مىزند : « بيا پسر جان ! آن وجود كه مانع از آرزوى قلبى تو بود از ميان برخاست . بعد از مرگ من ، عذرى ديگر براى قبولى در سراى تو نماد . برو با دشمن وطن بجنگ ! »
بالجمله ، اينها نه خودنمايى و نه براى مكافات دنيوى است ، بلكه مذهب وطنپرستى و شاهپرستى ايشان است .
نصيحتى كنمت بشنو و بهانه مگير * هر آنچه ناصح مشفق بگويدت بپذير
مگوى آنچه طاقت ندارى شنود * كه جو كشته گندم نخواهد درود
چو دشنام گويى دعا نشنوى * به جز كشتهء خويشتن ندروى
نخواهى كه نفرين كنند از پسات * نكو گوى تا بد نگويد كسات
نبايد كه چندان تو بازى كنى * كه مر قيمت خويش را بشكنى
و گر تند باشى به گفتار و تيز * جهان از تو گيرند راه گريز
مگوى و منه تا توانى قدم * ز اندازه بيرون ، ز اندازه كم