ارباب تميز از بزرگان پاكسرشت چنان تأثير مىبخشد كه نصايح لقمان حكيم مؤثر نباشد . هنگامى كه يك نفر امير باتدبير به ارادهء مقلب القلوب قلبش متنبه گشت و وخامت بيداد در نظرش جلوهگر شد ، بساط عدل و داد مىگسترد و بيخ ظلم و بيداد را مىكند ؛ از حسن نيت آن امير ارحم الراحمين به نظر رحمت بر آن قوم مىنگرد و كارهاى صعب ايشان را آسان مىفرمايد ، چنانچه در تاريخ مسطور است .
بهرام ابن بهرام ، سواره ، با حشمت و جلال مىگذشت . دو جغد در ديوار خرابهاى نشسته آواز برآورده بودند ، بهرام از وزير باتدبيرش سؤال نمود كه اين بومها چه مكالمه دارند ؟ وزير به عرض رسانيد كه يكى او را به زنى خواستار است ، آن ديگرى مىگويد كه بايد ده خرابه به كابين من بيندازى . نر مىگويد : « غصه مخور :
گر ملك اين است وگر اين روزگار * من به تو ويرانه دهم صد هزار ! »
با همين كنايه ، پادشاه از خواب غفلت بيدار و ريشهء ظلم و بيداد را از بيخ و بن بركند و رسم عدالت نهاد . اگرچه بعض مورخين اين فقره را از قول بو ذرجمهر به نوشيروان نوشتهاند ليكن اعتبار ندارد ، زيرا كه نوشيروان از ابتداى حكومت عادل بود و به احدى ظلم نكرده ؛ نسبت ظلمى كه به او دادهاند شايد همان قتل مزدك و مزدكيان باشد و حال آنكه كمال عدل را در قتل آنها به عمل آورد ، چه آن عقايد ، عقلا و حكمتا و شرعا ، اقبحترين افعال بود و چون قباد را از راه برد در پيش روى چنان شهنشاه عادل مادرش را به زنا خواستار شد و قباد اطاعت او را واجب شمرد ، نوشيروان به پاىهاى مزدك افتاده بوسيده التماس كرد كه ازين فعل شنيع درگذرد و به اين حركت عصمت مادرش را محفوظ داشت . اين بود كه در هنگام قتل مزدك فرمود : « اى بدكيش ! هنوز اثر گند جورابهاى تو در وقت بوسيدن پايت در دماغم باقىست . »
ازين مقولهها در صحبتهاى رضا خان بسيار است . در اينجا بىموقع بود ، به مفهوم « الكلام يجر الكلام » نگارش يافت . اگر ازين امثال نفعى مترتب شود راجع به حال عموم است ، اگر ضررى ملحوظ آيد فقط يك نفر گوينده يا نويسنده است . زهى به حالت به احتمال ضرر يك نفر از نفع عموم صرفنظر كردن .
خلاصه ، از مادهء ترقى محير العقول ملت ژاپون خارج شديم . اين ملت خوشبخت اصول دپلوماتيك و فنون حرب عالم را منسوخ كرد . عقيدهء عموم دانشوران بر اين بود تا ملت تربيت نشود ، عالم نگردد ، محال است مشروطيت و انعقاد پارلمان . بايد اول علم آموخت و كامل شد بعد اعلان مشروطيت داد ؛ ولى اين ملت جوانبخت نخستين اعلان مشروطيت كرده و در ظل آن شرط علم آموخت ، سى سال به مقامى رسيد كه ديگران در