گيرم پدر تو بود فاضل * از فضل پدر تو را چه حاصل !
چو فضلهاىست كه مىزايد از غذاى لطيف * نسب به فخر كند هر كسى ز بىهنرى
از حسد ويران شود اين جسم و جان * از حسد آلوده گردد خانمان
چشم حرص [ تنگ ] مرد دنيادار را * يا قناعت پر كند يا خاك گور
هر آنكس را كه ايزد راه ننمود * ز استعمال منطق هيچ نگشود
ظالم بمرد ، قاعدهء زشت از او بماند * عادل گذشت ، نام نكو يادگار كرد
قارون هلاك شد كه چهل خانه گنج داشت * نوشيروان نمرد كه نام نكو گذاشت
ستيزه به جايى رساند سخن * كه ويران كند خانمان كهن
چو غماز گرگ است و دولت رمه * چو ره يافت ، تاراج گردد همه
دهد سفله را هر كه با خويش راه * فتد زود از پايهء عز و جاه
به هر در كه يابد رهى ، بدگهر * به اركان آن در رساند ضرر
ابلهست آنكه فعل اوست لجاج * ابلهى را كجا كنند علاج ؟
تا توانى لجاج پيشه مكن * كآفت حب و دوستىست لجاج !
تا توانى مگوى غيبت كس * نه گه جد و نه گه طيبت !
هر كه او غيبت كسى شنود * هست همچون كنندهء غيبت
هر كه باشد حريص بر چيزى * مىنيايد به جستن آن شرم