تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 649

مساهمون:

ص٦٤٩
باادب پيش رفتم و گفتم * كاى تو را پير عقل حلقه به گوش عاشقم دردناك و حاجت‌مند * درد من بنگر و به درمان كوش ! پير لب خنده كرد با من گفت * كاى تو را دل قرارگاه سروش تو كجا و ما كجا ؟ كه از شرمت * دختر رز نشسته برقع‌پوش گفتمش : سوخت جانم آبى ده * آتشم را فرو نشان از جوش ! گفت خندان كه : هان پياله بگير ! * بستدم ، گفت : هين كه باده بنوش ! جرعه‌اى در كشيدم و گشتم * فارغ از رنج و درد و محنت و هوش چون به هوش آمدم ، يكى ديدم * مابقى را همه خطوط و نقوش ناگهان از صوامع ملكوت * اين حديثم سروش گفت به گوش كه : يكى هست و هيچ نيست جز او * وحده لا إله الا هو

هشيار ، محمد حسين شيرازى

در حضرت تو روى سياه آوردم * طاعت نبدم ، بار گناه آوردم نوميدم از درگه اميد مساز * زيرا كه ز تو به تو پناه آوردم

هلالى

آن‌كه پر جستم و كم ديدم و در كار است و نيست * در حقيقت نيست جز انسان كه بسيار است و نيست

( حرف الياء )

يغما ، اسمش ميرزا ابو الحسن جندقى

اى تو همه نزديك به ما ما همه دور * تو خود همه ديده ، ديدهء ما همه كور در تيرهء مغاك دخمه بينند مرا * ظلمت‌زده‌اى ، تو پاى تا سر همه نور !
( و له ايضا )
من كيستم از خوى بد و كار تباه * خجلت‌زده و زرد رخ و نامه سياه ؟ كيهان پريشانى و گردون دريغ * صحراى پشيمانى و درياى گناه
( و له ايضا )
يا رب سگ آستان دل نامم نه * در چنبر تسليم و رضا دامم نه
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 649 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو