باادب پيش رفتم و گفتم * كاى تو را پير عقل حلقه به گوش
عاشقم دردناك و حاجتمند * درد من بنگر و به درمان كوش !
پير لب خنده كرد با من گفت * كاى تو را دل قرارگاه سروش
تو كجا و ما كجا ؟ كه از شرمت * دختر رز نشسته برقعپوش
گفتمش : سوخت جانم آبى ده * آتشم را فرو نشان از جوش !
گفت خندان كه : هان پياله بگير ! * بستدم ، گفت : هين كه باده بنوش !
جرعهاى در كشيدم و گشتم * فارغ از رنج و درد و محنت و هوش
چون به هوش آمدم ، يكى ديدم * مابقى را همه خطوط و نقوش
ناگهان از صوامع ملكوت * اين حديثم سروش گفت به گوش
كه : يكى هست و هيچ نيست جز او * وحده لا إله الا هو
هشيار ، محمد حسين شيرازى
در حضرت تو روى سياه آوردم * طاعت نبدم ، بار گناه آوردم
نوميدم از درگه اميد مساز * زيرا كه ز تو به تو پناه آوردم
هلالى
آنكه پر جستم و كم ديدم و در كار است و نيست * در حقيقت نيست جز انسان كه بسيار است و نيست
( حرف الياء )
يغما ، اسمش ميرزا ابو الحسن جندقى
اى تو همه نزديك به ما ما همه دور * تو خود همه ديده ، ديدهء ما همه كور
در تيرهء مغاك دخمه بينند مرا * ظلمتزدهاى ، تو پاى تا سر همه نور !
( و له ايضا )
من كيستم از خوى بد و كار تباه * خجلتزده و زرد رخ و نامه سياه ؟
كيهان پريشانى و گردون دريغ * صحراى پشيمانى و درياى گناه
( و له ايضا )
يا رب سگ آستان دل نامم نه * در چنبر تسليم و رضا دامم نه