همه آلودهاند دامن چاك * چون توان كرد حفظ دامن پاك
در فضاى چمن به نالهء نى * با حريفان سفله نوشى مى
غافلى از خود اين چنين تا كى * واقف خويش باش گفتم هى
كپنكپوشگان ميدانى * در كمين تواند ، مىدانى
شب همه بزم غير استادى * همه كس را برون فرستادى
مىكشيدى و مست افتادى * خويشتن را به دست او دادى
با تو آن بىادب چها كه نكرد * هرچه مىخواست از كجا كه نكرد
با چين كامجوى مطلب دوست * رفتن و مى كشيدنت نه نكوست
ورنه چون باده رفت در تك و پوست * به يقين آن چنان كه عادت اوست
داروى بىهوشى به كار كند * من نگويم دگر چه كار كند
گر ضياء خاطر تو را آزرد * اين درشتى و نرمى از حد برد
بيش از اين غم نمىتواند خورد * رفت يوسف به دست گرگ سپرد
آنچه كردى ، اگر هنوز كم است * هرچه خواهى بكن ! مرا چه غم است ؟
هلالى استرآبادى
محمد عربى آب روى هر دو سراى * كسى كه خاك درش نيست ، خاك بر سر او !
شنيدهام كه تكلم نمود همچو مسيح * به اين حديث ، لب لعل روحپرور او
كه من مدينهء علمام ، على در است مرا * عجب خجسته پناهىست ، من سگ در او
هاتف ، اسمش سيد احمد اصفهانى
دوش رفتم به كوى بادهفروش * ز آتش عشق دل به جوش و خروش
محفلى نغز ديدم و زيبا * مير آن بزم ، پير بادهفروش
چاكران ايستاده ، صف در صف * بادهخواران نشسته ، دوش به دوش
پير در صدر و مىكشان پيشش * پارهاى مست و پارهاى مدهوش
سينه بىكينه و درونشان صاف * چشم حقبين و گوش راز نيوش
گوش بر چنگ ، چشم بر ساغر * آرزوى دو كون در آغوش