تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 648

مساهمون:

ص٦٤٨
همه آلوده‌اند دامن چاك * چون توان كرد حفظ دامن پاك در فضاى چمن به نالهء نى * با حريفان سفله نوشى مى غافلى از خود اين چنين تا كى * واقف خويش باش گفتم هى كپنك‌پوشگان ميدانى * در كمين تواند ، مىدانى شب همه بزم غير استادى * همه كس را برون فرستادى مىكشيدى و مست افتادى * خويشتن را به دست او دادى با تو آن بىادب چها كه نكرد * هرچه مىخواست از كجا كه نكرد با چين كامجوى مطلب دوست * رفتن و مى كشيدنت نه نكوست ورنه چون باده رفت در تك و پوست * به يقين آن چنان كه عادت اوست داروى بىهوشى به كار كند * من نگويم دگر چه كار كند گر ضياء خاطر تو را آزرد * اين درشتى و نرمى از حد برد بيش از اين غم نمىتواند خورد * رفت يوسف به دست گرگ سپرد آن‌چه كردى ، اگر هنوز كم است * هرچه خواهى بكن ! مرا چه غم است ؟

هلالى استرآبادى

محمد عربى آب روى هر دو سراى * كسى كه خاك درش نيست ، خاك بر سر او ! شنيده‌ام كه تكلم نمود همچو مسيح * به اين حديث ، لب لعل روح‌پرور او كه من مدينهء علم‌ام ، على در است مرا * عجب خجسته پناهىست ، من سگ در او

هاتف ، اسمش سيد احمد اصفهانى

دوش رفتم به كوى باده‌فروش * ز آتش عشق دل به جوش و خروش محفلى نغز ديدم و زيبا * مير آن بزم ، پير باده‌فروش چاكران ايستاده ، صف در صف * باده‌خواران نشسته ، دوش به دوش پير در صدر و مىكشان پيشش * پاره‌اى مست و پاره‌اى مدهوش سينه بىكينه و درونشان صاف * چشم حق‌بين و گوش راز نيوش گوش بر چنگ ، چشم بر ساغر * آرزوى دو كون در آغوش
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 648 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو